تبليغاتX
بدون عنوان
 

توی یه کارگاه کفش دوزی کار می کرد . هر روز کفشهایی رو که دوختشون تموم می شد و

بسته بندی شده بودن برای فروش به مغازه کفش فروشی می برد . مارک کفشهایی که اون تو

کارگاهشون کار می کرد مارک معتبری بود . قیمت کفشها به اندازه حقوق یک ماهش بود .

خرج خانوادشو میداد . پدری که یکی از پاهاشو به خاطر دیابت قطع کرده بودن و مادری که

از سادگی به چیزی جز بدبختی اعتقاد نداشت و برادر و سه خواهر کوچکترش .

همیشه آرزو داشت یه روز بتونه یکی از کفشهایی که خودش هر روز اونا رو میبره تو فروشگاه

بپوشه ولی انگار هر ماه هزینه های خانواده بیشتر می شد . اینقدر عاشق پوشیدن یکی

از اون کفشها بود که به خاطرش حاضر به پوشیدن کفش دیگه ای نبود . ولی چه فایده که

کفشهایی که اون میتونست بخره دوست نداشت و کفشهایی که اون دوست داشت

هیچ وقت نمیتونست بخره . چند سالی بود که واسه اون کفش دوزی

پادویی می کرد . بارها وقتی صحبت از کفشهای تولید خودشون می شد نمیتونست

عشقش رو نسبت به اونها پنهان کنه و همه از این موضوع خبر داشتن حتی

صاحب تولیدی و به همین خاطر هم قول داده بود بهش که اگه خوب کار کنه آخر همین

امسال یکی از مدلها رو به انتخاب خودش بهش عیدی بده .

آخرای سال بود . شب عید . قلقله ی خیابونها و خریدها . و تولیدشون خیلی فشرده شده بود و

مجبور بود روزی ۲ بار خیلی سریع کارها رو برای فروش به فروشگاه برسونه . خوشحالی خودش رو از

نزدیک شدنش به روزی که یکی از اون کفشها رو به پا میکنه نمیتونست پنهان کنه .

فقط شش روز مونده بود . شلوغیه خیابونها با جمعیتی که دورش حلقه زده بودن .

یکی میگفت حواسش نبود . اصلن معلوم نبود کجا داره سیر میکنه . راننده هم میگفت

به خدا من سرعتم زیاد نبود و داشت با افسر بحث می کرد دورش پول ریخته بودن .

روشو با ملحفه سفیدی پوشوندن و گذاشتن تو آمبولانس .

کفشها از جعبه هاشون بیرون ریخته بودن . بردنش .

دمپایی هاش رو زمین کنار کفشها و جعبه ها و پولها افتاده بودن .

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم آبان 1387ساعت 21:52 توسط مهدی کمالی |


 

                       تمام می شود

             خدایی که دارد جهان را خواب می بیند

             بیدار می شود

 

و درد جانکاهی تمام وجودم را فرا می گیرد . کثافت و انتظار و بند نافم به هم گره خورده .

درد پشت درد مرهم می گذارد . سرم از قلبم تندتر می زند . زندگی مثل برق و باد تمام

می شود اما به دنیا آمدن از ازل تا ابد ادامه دارد . 

جهنمی از تشویشهای بی مورد . گریه های بدون ممیز . نفسهای کال پا به ماه .

من اینگونه دوست ندارم . اصلن دارم یا ندارم اینگونه هست . خبردار به دنیا آمدن که آزادی

نمی شود . پیچ خوردن تو خودت و پرت شدن توی دستهایی که خودش به بی کسی خودش

ناچار است . با تمام علتهای جهان کار دارم . با تمام عواملی که هستند . با تمام شدنها ،

بودنها  ، هستها ، تغییرات ، زندگی ها کار دارم .  با تو کار دارم . با حضور متافیزیکی بی موردت

با فکر های شبانه ی خش دار . با تمام نیرنگهایت . حضور اهریمنی اهریمنی اهریمنی

کاش زودتر تمام نشوی . من با سایه ات که نه با خودم کار دارم 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت 8:55 توسط مهدی کمالی |