توی یه کارگاه کفش دوزی کار می کرد . هر روز کفشهایی رو که دوختشون تموم می شد و
بسته بندی شده بودن برای فروش به مغازه کفش فروشی می برد . مارک کفشهایی که اون تو
کارگاهشون کار می کرد مارک معتبری بود . قیمت کفشها به اندازه حقوق یک ماهش بود .
خرج خانوادشو میداد . پدری که یکی از پاهاشو به خاطر دیابت قطع کرده بودن و مادری که
از سادگی به چیزی جز بدبختی اعتقاد نداشت و برادر و سه خواهر کوچکترش .
همیشه آرزو داشت یه روز بتونه یکی از کفشهایی که خودش هر روز اونا رو میبره تو فروشگاه
بپوشه ولی انگار هر ماه هزینه های خانواده بیشتر می شد . اینقدر عاشق پوشیدن یکی
از اون کفشها بود که به خاطرش حاضر به پوشیدن کفش دیگه ای نبود . ولی چه فایده که
کفشهایی که اون میتونست بخره دوست نداشت و کفشهایی که اون دوست داشت
هیچ وقت نمیتونست بخره . چند سالی بود که واسه اون کفش دوزی
پادویی می کرد . بارها وقتی صحبت از کفشهای تولید خودشون می شد نمیتونست
عشقش رو نسبت به اونها پنهان کنه و همه از این موضوع خبر داشتن حتی
صاحب تولیدی و به همین خاطر هم قول داده بود بهش که اگه خوب کار کنه آخر همین
امسال یکی از مدلها رو به انتخاب خودش بهش عیدی بده .
آخرای سال بود . شب عید . قلقله ی خیابونها و خریدها . و تولیدشون خیلی فشرده شده بود و
مجبور بود روزی ۲ بار خیلی سریع کارها رو برای فروش به فروشگاه برسونه . خوشحالی خودش رو از
نزدیک شدنش به روزی که یکی از اون کفشها رو به پا میکنه نمیتونست پنهان کنه .
فقط شش روز مونده بود . شلوغیه خیابونها با جمعیتی که دورش حلقه زده بودن .
یکی میگفت حواسش نبود . اصلن معلوم نبود کجا داره سیر میکنه . راننده هم میگفت
به خدا من سرعتم زیاد نبود و داشت با افسر بحث می کرد دورش پول ریخته بودن .
روشو با ملحفه سفیدی پوشوندن و گذاشتن تو آمبولانس .
کفشها از جعبه هاشون بیرون ریخته بودن . بردنش .
دمپایی هاش رو زمین کنار کفشها و جعبه ها و پولها افتاده بودن .
تمام می شود
خدایی که دارد جهان را خواب می بیند
بیدار می شود
و درد جانکاهی تمام وجودم را فرا می گیرد . کثافت و انتظار و بند نافم به هم گره خورده .
درد پشت درد مرهم می گذارد . سرم از قلبم تندتر می زند . زندگی مثل برق و باد تمام
می شود اما به دنیا آمدن از ازل تا ابد ادامه دارد .
جهنمی از تشویشهای بی مورد . گریه های بدون ممیز . نفسهای کال پا به ماه .
من اینگونه دوست ندارم . اصلن دارم یا ندارم اینگونه هست . خبردار به دنیا آمدن که آزادی
نمی شود . پیچ خوردن تو خودت و پرت شدن توی دستهایی که خودش به بی کسی خودش
ناچار است . با تمام علتهای جهان کار دارم . با تمام عواملی که هستند . با تمام شدنها ،
بودنها ، هستها ، تغییرات ، زندگی ها کار دارم . با تو کار دارم . با حضور متافیزیکی بی موردت
با فکر های شبانه ی خش دار . با تمام نیرنگهایت . حضور اهریمنی اهریمنی اهریمنی
کاش زودتر تمام نشوی . من با سایه ات که نه با خودم کار دارم
