شاید خدا بچگی هایش را دوست دارد
.
.
.
.
.
.
.
.
زنبود دارم
برای زنانگی هایت مردابه ای ام را به زنزخمهای دلم می دهم
به دل ضعفه هایی که بوی بزرگ شدن دارد
بوی کودکی که نمی تواند خوردن زنشیر را در گوردسته جمعی اش فراموش کند
این که من نیستم !
به اندازه پدرم پیر شده ام
به اندازه تمام مترهای جهان دمبالت می گردم
حتی زیر این سنگ قبر
دست از سرم برنمی داری ؟
جنازه های سوء تغذیه گرفته
تابوتهای خیس آب رفته
دندانهای شیری عاریه ای
آنقدر عادی که تکراری
به چشم نمی آیم
به دست نمی آیی
باید به جای شمشیر قیچی بردارم
فتوا بده !
شاید با این تیغ دو دم به بند نافم برسم
به دست به کار شدن تا دندانهای در نیامده
تا گیره فلزی زنگ زده سوتینی در مشت گره کرده یک زنگرد
ته راهرو انتهایی پارلمان ضد حقوق بشر رئیس از منشی خود بزرگ می شود
گردهمایی اعتراض آمیز دختران باکره بر آرامگاه آقامحمدخان
تق تق تق
( خدا روی میز کوبید )
نظم دادگاه را رعایت کنید
جناب مجنون !
آیا لیلی ارزش اینهمه کودک ماندن را دارد ؟

