لحظه ، لحظه ی دوست داشتن است
لحظه ی معلقی که لرز بر اندام می اندازد
که مثل جویبار چاله ها را پر می کنم و به سمت تو می آیم
به سمتی که یک سمتش تو باشی
و سمت دیگرش من
تو شده ام !
کدام سمت بروم ؟
وقتی در و دیوار ، آدمی زاد و غیر آدمی زاد ،
هر کس که می شناسی و نمی شناسی
وقتی همه دروغ می گویند ، چگونه بودنم را باور کنم
وقتی که تمام این حرفها را من هم دروغ بگویم ؟
..........................................................................................................
کرم انداخته ام
در تنی که هوای پروانه شدن دارد
در ناگزیری انتخاب و جبر
امیدوارانه خودم را تسلیمت می کنم
تقدیمت می کنم
لاشه خیال همیشگی پرواز ر!

زل می زنی به چشم من و اشک شورتر
زل می زنم به چشم تو ومن صبورتر
زیر لبش دعا که خدایا خدا کند
این مرد هم رسد به کناری که دورتر
با زن که جذب و دافعه را چفت کرده است
دارد قراردر بغلش جفت و جورتر
در زیر و روی لب به لب و پیچ و تابها
جایی که پلک بسته و چشمی که کورتر
دائم نگاه می کند از ارتفاع سر
مرد نبرد تن به تن و زن شرورتر
تسلیم می شود به خدا دست می کشد
درجاده ای که تن بدهد بی عبورتر
دارد فرار می کند از چشمها و زل
مردی که می زند به خودش بی حضورتر

