من شبیه کسی می شوم که نیست ، تو با تمام کسانی که هستند خوش باش
...........................................................................................
امروز هم سالروز حادثه ایست
پلاکارد بزنید به آخرین گناه نزدیک شدم
سیلیسیوس سرما را نمی فهمد یا فارنهایت که تنت اینگونه نمی لرزد ؟
چند درجه به مردمک چپ تو تا دماسنج
اتاق در حرفهای ننوشته ام حبس
آقای قاضی چند سال ؟
گل آقا تیتر زده :
امروز روز حادثه ی همین حالاست
اصلا یادم رفته که تنهایی را با کدام خدا می نویسم ،نرفته ؟
حتی اگر بمیرم و ریشهای بلندی بگذاری باز کم گذاشتی رفیق
چند درجه به تب داشتن که کسی در من تمایل نداشته باشد ؟
مرا به حال خودم رها کن نه به حال خودت اسیر
دریا ؟
نه !
که هرکس از هر کجای آن که خواست وارد شود و نبینمش ، برکه ام کو ؟
و ابر ها بالای سر کسی می بارند که بالای سرش باشند نه زیر سرش
چند درجه روی پوتینهای این شوالیه به سرداری این محکوم
من از این دادگاه فرجام نمی خواهم ، یک استکان چای !
روی شانه های شهر من البرزایستاده
پایین پای تو که توی دلم نشستی
تو را ایستاده خواسته بودم
نه این انگشت را توی سینه
دیدی چقدر به من نزدیکی ؟
تا به اندازه خودم از تو دورم
می خواهم بنویسم ولی اول باید قلم را با چنگ و دندان از زیر این سمها بکشم بیرون
جهان از تو دلگیر است معلم کلاس اول
من از بابا
بابا از نان
نان از آب
آب از ابر
ابر از کسی که زیر سرش دارد
در چشمهایش نگاه نکن !
این مترسک نیست
مسیح به مزرعه برگشته

