تبليغاتX
بدون عنوان
 

                                         هجوم 

                        ( مجله ادبی شمال ایران )  :

                          اینجا

 

.............................................................................................................

+ نوشته شده در جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 20:22 توسط مهدی کمالی |


 

آنقدر برای رسیدن به آغوشت اشتیاق دارم که اگر سریع و بی احتیاط  آمدم

اگر به جایی زدم

مرا ببخش

تقصیر اشتیاقم است

که اینچنین بی احتیاطم !

***********************************************

وقتی اول و آخر این دریا را آب گرفته باشد

خیال به دریا زدن و خیس نشدن خیال ابلهانه ای ست

**********************************************

ببخشیدا !

می خواهم این صف را به هم زده باشم

اینطوری از سر و ته از دیوار دور ترم

ازدری که نه درونش تو باشی و نه بیرونش من

بیچاره گوسفند دلم به کجا که سبز نمی شود

به سیاهی قامتی که سایه ندارد چوپان زده ام

که این آسمان دست از سرم بر نمی دارد  

ببخشیدا !

خواب را از پارگی این کارتن دزدیدند  

ولی اولین اصل برای آوارگی نداشتن خانه نیست

چسب بزن

دنیای پاره پاره من به بی خوابگی خودش اقرار دارد

و به اینکه می خواهم از تو سر در بیاورم

توی عکسی که از مادربزرگ هم بزرگترم

حالا هزار بار بنویسم عزرایئل خر است  ؟

ببخشیدا !

اگر می شد این میدان را مربع می ساختند شاید از گوشه ی خودم  با تو قرار می گذاشتم

جهنم چشمهایت را دوست دارم که بدون گناه به آتشم می کشد 

دستکم حساب این همه عشق را به پای من بنویسی چه می شود ؟

چه می شود که خدا آتقدر بالای سرم نباشد تا نبینمش ؟

تا شاید این صلیب را عمودی نمی ساختند

زودتر از اینها باید این رگ بزنم

اگر برسند

احتمال عیسی شدنم بالا می رود

 

**********************************************

 

 

دستکم آخر ماجرا معلوم است ...

 

*************************************************** 

 

مردی برای جور کردن خواسته های مالی معشوقه اش به دزدی روی آورد . و مرد دیگری به

اتهام دزدی وقتی که از دیوار خانه معشوقه اش بالا می رفت تا ببیندش دستگیر شد  .

مرد اول تا آخر عمر دزد ماند و مرد دوم با به شهادت گرفتن معشوقه اش از دزدی تبرئه و به

فساد محکوم گشت .

مفسد یا دزد فرقی نمی کند ، برای داشتن معشوقه باید یاد بگیری که از دیوار ها خوب بالا بروی .

 

************************************************

 ما با هم پریده بودیم

تو زیر سقف خانه تان گیر کردی

و من به بی خانمانی ام ایمان آوردم  

 

 

پ ن : هر گونه استفاده از مطالب و نوشته ها با یا بدون دستکاری شخصی با هماهنگی یا بدون هماهنگی با نویسنده ممنوع می باشد

 

 

+ نوشته شده در جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 11:50 توسط مهدی کمالی |