هفت تیرت را بردار رفیق
یکی باید حساب مغزم را بگذارد کف دستم
حالا چه کسی از تو بهتر ؟
چه کسی از تو مهربانتر می تواند بزند ؟
بزن !
خودم با قلبم حساب می کنم
لرزش دستانت را کم کن
طاقت دیدن اشکهایت را ندارم رفیق
جلوتر بیا !
مغزم را نشانه بگیر
بزن !
خودم با قلبم حساب می کنم
تو بزن !
بی خیال ! حالا که وقت هق هق زدن نیست
می خواهم زودتر این صحنه را هم تمام کنیم
نشان بده که رفیق منی لعنتی !
حساب قلبم با خودم
تو فقط تا آخرین فشنگ این اسلحه بزن !
حساب قلبم با خودم
خودم با قلبم حساب می کنم رفیق !
خودم با قلبم حس
خودم با
خودم
خـ
...
خُب یکروز!
یک اشاره تا لو رفتن کار دارم
تا این علفها را بگیرم و بروم تا ماهی که این سالها ندارد
یکی به این فکر می کنم که چگونه از یاد تو رفتنی ام
به اینکه هنوز دلیل روشنی این شبها تو نیستی که نیستی
به اینکه باید اقرار کنم که دیگر حتی این نردبان را هم دوست ندارم
یا این چشمهایی که دارد می سوزد
یا من همین (( دوست ندارم )) راهم دوست ندارم
اصلا !
من اشتباه فاحش چشمهای تو باشم چه ؟
اصلا بیا دست به یکی کنیم و جای ماه عینک تو را با سنگ بزنم
بیا به هر کسی که دوست داری یک بوته علف هدیه کن که خیلی ماهی
باید دستی را قلاب کنم
وگرنه خیال گاو شدن ول کنم نیست !
اولش اینکه نظرخواهی برای این پست فعاله هرکی هرچی دلش خواست بگه .
فقط سوتی ندین که من یکی جمش نمیکنم .
سفید امضاء

داشتم فکر می کردم که زمان چقدر زود میگذره وهمه چیز زود عوض میشه
مثل همین موزی که دیروز پوست کنده بودم که امروز بخورم امروز دیدم سیاه
شده و بوی پای سهراب سپهری رو میده ( جون مادرتون این کفشاشو کی
ورداشته ورداره بیاره که خفه شدیم ) یا رفتم به بابابزگ دوستم ( در اصل
همون مادربزرگش بوده که خب به خاطر اینکه فردا حرف درنیاد مجبور شدم
عشق قدیمی رو کتمان کنم ) سر بزنم دیدم میگن سالهاست که مرده یا
همین بقال سر کوچه که بعد از دو سال موهای سرش کلن ریخته بود .
خب داشتم چی می گفنم !؟؟؟
آهااااااااااااااااااااااان . زمان . داشتم می گفتم زمان چقدر خیلی چیزا رو عوض
می کنه و خیلی کسا و آدما رو عوضی میکنه . بعد از اینهمه حرف و حدیث
و اتفاقی که واسم افتاد رفتم تو آرشیو خاطره های 30 سال دیگم . رفتم ببینم
چه خبره که با یه عالمه اتفاقی که بازم افتاده بود و من یا دستشویی بودم و
نفهمیدم کی تلفن خونمون زنگ خورد و قطع شد یا اینکه گوشیم دست این دزد پدرشاعر بود ( شما نمیدونین ولی فرهنگستان شعر و ادب واژه ی شاعر رو
جایگزین واژه ی نامانوس و ناآشنای
)) sun of the beach((
انتخاب کرده ) بود . به هر صورت بریم تا واسه شما هم بخونم از اتفاقاتی که
تو آرشیو آینده افتاده بود ( باید بگم همه ی این حرفا دروغ بود . دیروز یه دفتر
خاطرات پیدا کردم مال همون پدردزده ، نه ببخشید پدر سان آف د بیچه الان
هم که دارین این متن رو می خونین تحویلش دادم به یه موزه به نام موزه ی
لوور تو خیابون ... که اونجا نگهداری میشه اسم موزه هم به سبب مسائل
امنیتی و جلوگیری از منتشر شدن نام نگارنده نمیگم :
سال 1416 :
اینجا تهرانه ینی شهری که تمام مردمش به محض بیدار شدن از خواب یکی از شعرهای حافظ رو که خیلی هم معروفه با گذاشتن دست راستشون روی
قلبشون و دست چپشون روی هر جایی که دوست دارن و به حالت قیام
( در اصل میدون قیام ولی در اینجا معنی داد و بیداد میده ) می خونن :
گل همه رنگش خوبه
بچه زرنگش خوبه *
توی کتاب نوشته :
تنبلی کار زشته
تنبل همیشه خوابه
جاش توی رختخوابه
پاشو پاشو بیدارش کن
از رختخواب جداش کن
بشور دست و روشو
شانه بزن به موشو
* ( البته اینروزها هیچ کس بچه نداره مگر طرفداران حفظ محیط زیست که
با تولید هرگونه مواد پلاستیکی و مصنوعی جهت جلوگیری از بارداری مخالفن
و یا کسانی که به هر دلیل از مصرف ترامادول خود داری می کنن )
باید بگم اینروزها طرح جدید لحاف و تشک با غزلهای پست مدرن چاپ شده
روی پارچه ها خیلی بازار رو گرم کرده و پرفروش ترین شده و طبیعتا
مهدی موسوی هم که حالا دیگه اون قد و قامتش رو از دست داده و
خمیده شده با 120 سانتیمتری که ازش مونده کلی درصد عایدش شده
و می خواد توی جزایر قناری شعبه ی فروش لحاف و تشک های پست مدرن
به همراه مجله همین فردا بود ( البته به زبان بومیان و به زبان قناریهای جزیره
و زبان تمام شاعرانی که اجازه چاپ کتاب تو ایران ندارن ( یا دزدهایی که
پدرشون مال مردم رو بلند کردن و گرفتن و در رفتن تا جای خلوتی مثل
جزایر قناری پیدا کنن و حالشو ببرن ) ) رو که حالا سی سال از عمرش
میگذره بره تاسیس کنه .
اینجا تو همسایگی ما همه شاعرن ( اینجا دیگه شاعر اون معنی رو نمیده ) .
دیروز با شاعر خسته ای آشنا شدم که هیچ کتابی چاپ نکرده بود آخه
هیچ شعری نگفته بود .یعنی گفته بودا ولی بعدش فهمیده بود شعریت
نداره .حالا چرا دوباره یاد مهدی موسوی افتادم نمیدونم اون بعد از اینکه
نتونست غزل پست مدرن رو به منزل مقصود برسونه غزل پست کلاسیک
رو باب کرده و می خواد به این طریق به همه ثابت کنه که واقعن زیر و بم
و زیر و روی و فی خالدون خیلی چیزا ببخشید خیلی مسائل ادبی و بی
ادبی رو می دونه . منم به همه گفتم که چقدر با خوندن شعرهای اون و
دوستاش آرزو می کنم کاش دستکم دبی و ترکیه و تایلند می شد رفت .
اینجا که بگیر بگیره !
تا یادم نرفته از پدر شعر ارتعاش ایران احسان مهدیان هم یادی کرده باشم .
کسی که اولین شعرش زلزله ی رودبار رو آفرید و دومین کارش باعث مرگ
ایرج بسطامی شد وقتی که برای اولین بار خواست تا یه شعر ارتعاشی رو با
دستگاه شور بخونه و بم چنان مرتعش شد که با خاک یکی .
احسان دقیقا 12 سال بعد از زلزله بم به علت انحرافات وجدانش به خدا
و شعرهای مذهبیش و در نتیجه عذابهای جهنمی تمام درگذشتگان
زلزله های یاد شده که به اون رسیده بود در حالیکه برای شب شعر
اشتباها به خرید کله پاچه رفته بود به دست تیرداد راد ( تنها شاهد عینی )
به قتل رسید
از احسان فرزندی به جا مانده به نامهای مستعار که گفتن نگین .
خب منم نمی گم .
راستی تیرداد راد الان تو یه دیوونه خونه بین راه ساری به علی آباد بستریه .
اون بعد از ترور نافرجام احسان مهدیان ( ما نفهمیدیم چی شد .
احسان مرده یا نمرده ؟ ) و بعد از اینکه مانیفست شعرو ور نوین ایران رو
با همدستی بیژن باران 85 ساله منتشر کرد اوور دوز شد و کلن عقلش
رو بدست آورد . و حالا هم داره دوران نقاهت رو میگذرونه تا بعدش جای
مجسمه ی فردوسی بذارنش میدون حر . آخه میگن خیلی شجاعت
می خواد که تو 24 سالگی اعلام کنی که تنها کسی که تو ایران شعر
میگه منم و تیرداد این کار رو کرد . اونهم درست زمانی که مهرداد فلاح
شعر رو شبیه درخت و پرنده می کشید . البته مهرداد خونه هم می کشید .
گل هم می کشید ، حتی سیگار می کشید ، بار زندگی رو به دوش
می کشید ، موهای دختر همسایشونو تو بچگیهاش می کشید و
خلاصه بنده خدا حتی واسه امرار معاش یه ماشین رو شکل شعر
کشیده بود و تو راه تهران _ شمال مسافر هم می کشید .
تابلوهای مهرداد فلاح الان تو محله ی سید اسمال تو مولوی بازار سیاه
شده ولی از خودش خبری نیست . شایعه شده تو اواسط امسال
تو یکی از همون شعرا تو جاده تهران _ شمال تقریبا حوالی قزوین
ناپدید شده .
حالا نمیدونم این چه ربطی به جشن شکرگذاری که تو اواسط سال
امسال تو قزوین برگزار شد داره !!
یادش به خیر یه روز از همون روزایی که گوشی موبایلمو شعر کردن
یعنی دزدیدن رضا افشاری رو دیدم .
تو حال خودم بودم که کلن حالم یادم رفت . رضا داشت برای یه بچه گربه
شعر تکون میداد . اون درست تو سنی که صادق هدایت خودشو کشت
تو یکی از محلات قدیمی تهران تو اتاق اجاره ای خودش در حالیکه
مرد ثروتمندی شده بود و حتی شناخته بود که سه نقطه کیه شیرگاز
رو باز می کنه و خودشو میکشه . میگن وقتی بالای سرش رسیدن تو یه
دستش عکس کافکا بود و تو دست دیگش یه چاقو . آخه می خواست تو
اولین برخوردش با خدا کم نیاره !
از همدوره ای های رضا افشاری جوونی رو یادمه که عالین نجاتی
صداش می کردن . اول فکر کرده بودم عالین باید دختر باشه ولی
بعدش دیدم دختر نیست ولی یه جورایی با دخترا میونش خوبه .
همون سالا بود که دارش زدن .
می گفتن اگه بمونه شاعر بزرگی میشه که جثه ی کوچیکی داره
و این با دنیای ادبیات جور درنمیاد . ادبیات ما کسایی رو می خواد
مثل راهب مازندرانی با اون هیبت و عظمت و یا قد رشید حمید سهرابی .
بیچاره ها رو چشم زدن . راهب الان به علت افراط در حرف زدن به
زبان ترکی دیگه هیچ شعر فارسی نمیتونه بگه . اون الان معلم رقص
لزگی شده تو یکی از روستاهای برازیلیا تو برزیل و حمید سهرابی هم
بعد از عدم نتیجه تو غزل پست مدرن الان داره به طور زیرزمینی
مامایی می خونه تا از تجربیات شعریش به شکل علمی تری بهره
برداری کنه .
و صالح سجادی هم که حیفه دربارش ننویسم .امسال سی امین سال
جشنواره خط سوم رو برگزار کرد . صالح امسال هم دبیر جشنواره بود و
هم شهردار و هم داور و هم گارسن هتل و هم به جای غلامرضا رزمی و
هم اینکه نفر اول تمامی قسمتهای اشعار ترکی و فارسی بود و تنها
کسی که تو مراسم اختتامیه تو سالن حضور داشت .
طی صحبتهای شهردار تبریز ( صالح سجادی ) در سی سال پیش کلن
نیما یوشیج هم تبریزی بوده و حتی هایکو و مارگت بیگل خودمون و
میرزا بدبین هم که دیگه نگو خیلی وقته ثابت شده ، و کلن تمام مردم
دنیا تبریزین مگر اینکه شاعر نباشن و خلاصه اینکه پسر صالح الان در
به سه زبان زنده ی فارسی ، ترکی و انگلیسی شعر میگه و نقاشی
میکشه !!
بگذریم که دفتر خاطرات این آقا / خانم تمومی نداره ولی بذارین اینجاش
رو هم براتون نقل کنم که خیلی جالبه اینجا نوشته :
طبق آخرین خبر دیروز 12 بهمن 1416 که از رسانه منتشر شد پس از
ناکامی شعری در ادبیات شاعرانی مانند :
مونا زنده دل ، ابوالفضل حسنی ، زهره جعفرزاده ، آزاده بشارتی ،
سروش سمیعی ، مریم حقیقت ، فاطمه اختصاری ، سه نقطه و
خانم ثابتی نامبردگان طی بیانیه مشترکی نامشان را به فروغ زنده دل ،
نیما حسنی ، پروین جعفرزاده ، آزاده شاملو ، سروش رمبو ،
مریم امین پور آوانگارد نژاد ، فاطمه یوشیج ، سه سبزواری و
خانم اعتصامی تغییر دادند که شاید فرجی حاصل گرددحالا هر کسی
هر گُهی خواست بخورد
( انگار اخبارگو ها هم پست مدرن شدند یا من حرفهای زشت
می شنوم و همه را لخت میبینم )
امروز ارتعاش دوبار تهران را لرزاند و تمام کلاسیک ها تعطیلن .
باید بجنبم لباسامو بپوشم و بزنم بیرون .
میگن می خوان شعر کوپنی اعلام کنن .
اینم بخشی بود از خاطرات این بنده خدای جو زده ی ادبیات .
حالا یکی به این سهراب بگه پاشو از کفش من بیاره بیرون لازمش دارم .
پایی به میان در نه تا عیش ز سر گیرم تو تلخ مشو با من تا تنگ شکر گیرم
مولانا
.....................................................................................................................
همیشه همینطوری نیست . کسی هست و کسی نیست . و سخت نیست وقتی
که کسی نیست .
سخت میشه وقتی کسی باشه و باز هم احساس نبودن کسی رو داشته باشی
و در نهایت چنان آمیخته ی این نبودن بشی که شیرینی هر بودنی رو از یاد ببری .
....................................................................................................................
جهنم و ضرر که تو را دوست دارمت هی شر و دردسر که تو را دوست دارمت
بر آگهی مرگ خودم خنده می کنم با آخرین خبر که : تو را دوست دارمت
...................................................................................................................
وقتی بن مایه تخیلت همه ی اون چیزی میشه که هست نوشته هات زیباست .
ولی وقتی بن مایه خیالت همه ی اون چیزی میشه که نیست اونوقت هر چیزی رو
که نمی نویسی زیباتره .
..................................................................................................................
هر آنچه که در شعرهایم می نویسم لیلا
و
هر آنچه که توان نوشتنش نیست مجنون است ...
تا :
من از عصر یخبندان عاشقترم
از برجستگی نقش جغدهای قطبی روی یخها
از خرسهای سفیدی که خواب عشقبازی می بینند
و از بلورهای برف
که زمین را تصرف می کنند و در آغوش خود گرم می شوند
من از عصر یخبندان صدا می کنم
از عشقی که شبیه چشمهای تو نیست
شبیه آفتاب
گرما
آتش
و دو دل کنده شده پای یک کوه یخی
که آب می شوند
تا عاشقان خورشید را سیراب کنند
همین فردا بود هم به شماره دوم رسید
یه خسته نباشید به همه دوستانی که زحمتشو کشیدن
و اینکه ادبیات چیزی نیست
که مافیای ادبی بتونه کاملا تصاحبش کنه
و یه تشکر از مهدی موسوی عزیز جهت ارسال

