تبليغاتX
بدون عنوان
 

  ناپلئون میگه من در جهان یک دوست داشتم که آنهم خودم بودم

 

 

 

پایین کشیدنم که آمد بالا نبودم !
فقط چیزی بدهید که امضا کنم و خلاص
این دوستت دارم های مورددار را دوست ندارم
اینجوری آستینم بالای سرم است توی چیزی که تو را جا گذاشتنم
به جان شما هیزی من به اندام كسي بر نخورد -- نمی خورم
من از همین پهلو به پای ایستاده ات لگد می زنم
از گمانی روی سیاه ِ در مال گردو نیست ( فرض كنيد اين در خود منم!)
می دانم برگردم به ضرر کفش های تو نيست ، هست !؟
جایی ، چیزی ، کو ؟ کو که من به توبه راضی ام
لب ها همیشه از خجالت حرف های نگفته سرخ نیست
(مثلا هر رنگ ديگري كه خواستي بزن)
سر می رسم که از سرت رفته باشم
از دنیایی که تو تنها جای آن نیستی که امنیت ندارم ، دارم !
( در ِ جيبت را نگه دار، همسايه ات دزد نمي شود)
یک دنیا فاصله نداشته باشی هم معیار من وجب است
مشت باز شده برای این فاصله بزرگ شدنی ام ؟
مثل آسمان که سینه به سینه نقل قول شدني ام.
و چتر یعنی بیابان را به خریت زدن ( چه يك وجب ، چه تا ته اين توبره)
شاید که باقی این داستان بدون ادامه حرف نداشته باشد
صفحه اول: کاش ماشین داشتم
صفحه دوم: كاش در سطر بعدي پنچر مي شدم
صفحه سوم: جائي كه به قرارت نرسيدم
.
.
.
صفحه آخر:
حلقه حلقه به یاد کسی که بسته بودم باز بود
قایق و طناب و دکل و دریای طوفانی را ول نکن دلم برای کسی تنگ شده !
قول نمی دهم که حتما به آن سوی آب رسیدنی ام -- احتمالاً
ذغال این اسفند را سرخ نگه دار برای نوروزی که نیودني ام -- احتمالاً
لازم نكرده بخت سپید من کِل بکشد
اين مرده را هر كجا بخواهي مردني است -- احتمالاً

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت 21:10 توسط مهدی کمالی |