
خوانشی بر متن « اينجا ساري ! تهران ... »
نوشته : فاضل شیرزادفر
نمی خواد
مثل ماه از هر آسمانی که می خواهی باد بيايد ... آمد
از هر دکمه ای که خواستی پياده شوی شدم
به جز من که اين آخر پاهايم نبود آخر خط است
ترررررررررمز که می خواهد نباشم ايستاده در ايستگاه ترن
هميشه از يک طرف که نمی خواهی باد می آيد
هميشه از همان طرف که بر گردی بر می گردی
درست از همين نقطه شما را می بينم که بر می گرديد از بازی
ببينمت علي !
هنوز هم باد از آن سمت ديگر صورتم سرخ می شود
يا اينکه سرما مسير دريا را به همان روی ديگرش می گيرد ؟
باورم که می شود به حرفهای خودم بيشتر شک دارم
بيشتر می خواهم از خيابان سمت باد بگذرم
هنوز از راهی که بيست و ... ساله می شود ادامه دارم
دستم تا اينجاي ... آشنا – نا آشنا شده است
گوشی دستم است سسسسسسسسسسسـ صدايت تا ته چاه مي آيد
تا گوشی دستت بيايد در داستان هزار و يک شب نوبت ما شده است
شهرزاد هم قل می خورد و با اولين ترمز ، صدايش در می آيد
( صدايش هنوز در گوش من است )
هنوز اين چراغ به من مي خندد و ...
از اين جايی که نمی دانم شما را بهتر می بينم
يعنی هنوز مرده ام ! هنوز زنده است
از دختری که قيافه اش را باخته
( بازی همين است که ورق هميشه آنطور که می خواهی نمی آيد )
ولی باد از همان سمتی که تو می آيی می گويم هزار و يک حرف دارد
من هم گفته ام که تهران پير می شود يکروز
يکروز برف می آيد و باد ها آب می شوند
من از گوشه ی همين پارک گزارش ميکنم ساعت 21
اينجا ساری ! تهران 285 کيلومتر ...
و مردم به سمت جايي که علی را کشته اند حرکت می کنند
همگی می دانند صبح ديگری برای اين مسجد نيست اما ... چرا ؟
_ نمی خواد
اینکه چطور یه کار شروع میشه از اهمیت بسیار زیادی برخورداره . اولین سطر ، اولین واژه ، اولین جمله و ... مثل صورت تو انسان عمل میکنه . به نوعی معیاره درست مثل موسیقی یا نمای یه ساختمون یا ویترین یه مغازه و یا حتی امتحان ورودی دانشگاه یا تعیین سطح . مولف تو این بخش کارش خیلی خوب و با مهارت عمل کرده و کار رو به نوعی از فرمی که ناخودآگاه مخاطب طرفش میره خارج کرده و به نوعی همون اول اونو تو تله ای میندازه که بیرون اومدن ازش امکان پذیر نیست و از همین موقع هست که مخاطب _ مولف شکل میگیره . که چی نمی خواد ؟ مگه قبلش هم جمله ای بوده . اعتراض و شورش از همین نقطه آغاز میشه . انگار تو میدون جنگ یهو از سمتی که انتظارشو نداری کسی بدون اینکه بفهمی از کدوم سنگر به سمتتت هجوم میاره .
_ مثل ماه از هر آسمانی که می خواهی باد بیاید
چه فرقی میکنه که چه اتفاقی قراره بیافته ؟یا اصلا این اتفاق منو به کجا میبره . اگه این سطر رو به سطر اول وصل کنیم به معنای زیبایی می رسیم که بازم تو سطرای بعدی هی داره تغییر میکنه . نمیخواد کاری کنی . من به این شرایط تسلیمم . این برداشت معنایی به نوعی با این کار در تضاده . ما قراره کاری رو شاهد باشیم که داره میزنه ، می پاشه ، می ریزه و ... خلاصه آروم و قرار نداره .
_ از هر دکمه ای که خواستی پیاده شوی شدم
تموم این راههایی که تو می خوای بری رو رفتم . و یا برداشت بعدی من که از دید خودم این درست تره :
دستت رو خوندم .
_ به جز من که این آخر پاهایم نبود آخر خط است
واقعن تصاویری که تو این کار بوجود اومده بکر و دست نخورده ست . مانورهای معنایی خیلی زیاده . چطور میشه که بدون پا انسانی به حرکتش ادامه بده !؟ این برخورد دیگه با مسایل دور و اطرافه . این یعنی شعر . یعنی حسی که من از خوندن این سطر میگیرم و اتفاق زبانی زیبایی که به وسیله دو واژه (( آخر )) توی کار افتاده :
من با اینکه پا ندارم هم و اصلا میلی به رفتن ندارم هم این راه رو ادامه میدم ، گرچه برای شما شاید این آخر خط باشه ولی من امیدم رو با همه نا امیدی از دست نمیدم .
_ ترررررررررررمز که می خواهد نباشم ایستاده در ایستگاه ترن
ببینید شیوه نوشتن خلاقانه ترمز چطور به قدرت معنایی کار و تصویر نوشتاریش کمک می کنه که زیبا باشه . هم نشون از یه ترمز واقعی میده و هم نداعی گر واژه رمزه :
بایست ! انگار رمز این زندگی اینه که هیچ خبری نیست . منتظر هیچ چیز خاص و تازه ای نباش . این جمعیتی که میره و میاد برای تو نیست . تنهایی همراه همیشه انسانه . از این سطر خیلی لذت بردم .
_ همیشه از آن طرف که نمی خواهی باد می آید
همیشه تو زندگی چیزهایی هست که برات غیر منتظره باشه . و چیزهایی که اصلا خوشت نمی آد هم هست . در حقیقت معنای جبر زندگی رو نشون میده .
_ همیشه از همان طرف که برگردی برمی گردی
سیر چرخشی زمین رو اعلام میکنه . جمله واقعن زیباست . از یه نقطه شروع میکنی . مسیر دایره وار رو طی می کنی و دوباره به همون نقطه می رسی که بودی و دوباره این مسیر رو ادامه میدی انگار میشه از این مدار خارج شد و اینجا باز هم ساختار کار کاملا حفظ میشه و تمام سطر ها در عین جدایی ظاهری از دید معنایی به هم ربط دارن و انگار در حال شکل دادن به یه تراژدی هستن .
_ درست از همین نقطه شما را می بینم که بر می گردید از بازی
از دید من راوی این سطر باید خدا باشه . کسی که به همه چیز واقفه و اینکه زندگی رو به بازی تشبیه کرده و برگشتن به سمت خودش که بازگشت به اصله به هستی کل و ذات جاودانش .
_ ببینمت علی !
خب همه این سطر ها پیش زمینه بود .من فکر می کنم داشت یه جورایی یه گوشه از حیات بشری رو نشون میداد که انسانه . انگار زندگی و دنیا به این شکل بود که علی زاده شد .
شخصیت پردازی این جمله و علی باید تو ادامه کار کامل شه وگرنه بهیه نقص اساسی بر می خوریم .
و انگار تازه دنیا شوکی بهش وارد شد با اومدن علی و از حالا اتفاقات خوبی باید تو کار بیافته .
_ هنوز هم باد از آن سمت دیگر صورتم سرخ می شود
شاید کمتر کسی باورش بشه که من این سطر رو بیشتر از صد بار خوندم !
مگه تو یه سطر ادبی چند مدل میشه برداشت کرد که اینجا و توی این سطر به تعداد خوانشها نه به تعداد مخاطب برداشت وجود داره !؟
باید بگم به نظر من باد تو این کار یعنی اتفاقات . و توی این سطر زیبا زندگی به دو بخش خوب و بد تقسیم شده که بخش بدش ضربت خوردن مولاست که این ماجرا باعث خجالت تاریخه .
_ یا اینکه سرما مسیر دریا را به همان روی دیگرش می گیرد
خواننده با خوندن این سطر از متن شعریه پیش رو دچار این پرسش و تقابل ذهنی میشه که مگه سرما یا دریا چند رو داره !!؟؟
سرما سرماست و دریا هم جز رویی که به سمت آسمانه روی دیگری نداره . اما این ابهام که تصویر زیبایی رو خلق کرده باعث میشه که این تصویر سه بعدی به نظر برسه . تمام این جمله ایهامه که تو ادامه کار و کارکردی که از سرما و دریا گرفته میشه خیلی مسایل رو توی این سطر روشن میکنه اما :
مولا مثل دریاییه که با همه این ناملایمات و بدیها بازهم مولاست و حتی بدی هم نمی خواد که لکه ای باشه برای وجود پاک مولا .
_ باورم که می شود به حرفهای خودم بیشتر شک دارم .
انگار درخت هرچی تنومندتر میشه به آخر عمرش نزدیکتر می شه . من هم باور نمی کنم که اینچنین اتفاقی ( ضربت خوردن مولا ) اتفاق افتاده باشه ! هر چی بیشتر به واقعیت نزدیک شیم بیشتر می خوایم به درست بودنش ایمان داشته باشیم .
_ بیشتر می خوام از خیابان سمت باد بگذرم
این سطر در حقیقت همپوشانی سطر پیش از اینه :
می خوام بیشتر در جریان این اتفاقات قرار بگیرم تا بفهمم که واقن چرا باید جلوی خوبی بایستن و اتفاق اینچنین رقم بخوره
_ هنوز راهی که بیست و..... می شود ادامه دارم
این من هستم که تو این زندگی حرکت میکنم و این اتفاقات خلق میشه . این منم که دست به کشف می زنم و بیست و ... ساله که به این راه ادامه می دم .
_ دستم تا اینجای .... آشنا _ نا آشنا شده است
اینکه چرا مولف به جای استفاده از واژه (( اینجا )) از واژه ی (( اینجای )) استفاده کرده یه هنر تکنیکیه .
اینجای به مخاطب _ مولف یا خواننده _ نویسنده این امکان رو میده که روایت رو دست ببره و به جای نقطه چین از هر واژه ای که دلش بخواد تو ادامه داستانی که تا حالا ساخته استفاده کنه .
_ گوشی دستم است سـ سـ سـ سـ سـ سـ صدایت تا ته چاه می آید
(( گوشی دستم است )) و استفاده از اینگونه اصطلاحات روزمره و عامیانه کار رو به زبان گفتار نزدیک میکنه و از دید من باعث زنده بودن متن میشه . و این سطر گفتگوی مستقیم مخاطب _ مولف با خود مولاست و مربوط میشه به ادامه بار معنایی کار که اینجا رو به تکمیل شدنه :
من خودم رو مثل خودت حس میکنم . می فهمم ، تنهاییات رو و درک میکنم که خیری که کمه و شری که زیاده .
_ تا گوشی دستت بیاید در داستان هزار و یکشب نوبت ما شده است
روی صحبت راوی عوض میشه . داره به کسانی که هنوز اهمیت مطلب رو متوجه نشدن میگه که :
تا بفهمی چی شده بد روزگار و شر آدمهای شرش به ما هم می رسه .
_ شهرزاد هم قل خورد و با اولین ترمز صدایش درآمد
شهرزاد کنایه به راویه . کنایه به خود مولف . نماد داستانهای کوتاه و پر هیجان شبانه . قل خورد یه جورایی داستان کدوی قل قله زن رو تداعی میکنه و به نوعی حیوانات درنده ای که می خواستن پسرک رو بخورن و ... :
راوی ( مخاطب _ مولف ) هم وقتی با این اتفاق روبرو شد واردش شد و وقتی نگهش داشتن مثل همون گرگ و شیر و ... توی قصه ی کدوی قل قله زن از این ایستادن ها و عوامل بد گلایه داره . هر کسی دوست داره به معبودش برسه .
_ [ صدایش هنوز در گوش من است ]
اینجا با دیدن گیومه ها آدم واقعن فکر میکنه که دارن درگوشش از این اتفاقات حرف میزنن . هنر دیداری و زیبا نویسی کار با هنر تصویر سازی یکی شده و اینکه محشره .
_ هنوز این چراغ به من می خندد و ...
چراغ یه استعاره ست از ماجرا یا داستانی که هنوز این زخم سرش بازه و تازه ست و ...
_ از این جایی که نمی دانم شما را بهتر می بینم
خیلی درباره خودش راوی یا مخاطب _ مولف یا ایمان کامل و اعتماد به نفس حرف میزنه :
نمی دونم شما هم مثل من هستین و چنین برداشتی دارید یا نه ؟ ولی من اینچنینم .
_ یعنی هنوز مرده ام ! هنوز زنده است
وجود واژه (( هنوز )) خیلی به ایستایی این سطر کمک کرده :
من که توی این بازی نبودم . من که به پای مولا هم نمی رسم تا وجود خودم رو اعلام کنم ولی او هنوز هم بعد از گذشت صدها سال ماندگاره .
_ از دختری که قیافه اش را باخته
اینکه چرا به جای ( پسر ) از ( دختر ) استفاده شده خودش جای حرف داره ولی برداشت شخصیه من اینه که :
دختر استعاره ای هست از عشق زمینی و قیافه باختن یعنی کمرنگ شدن حضور و کمرنگ شدن عشق زمینی و اینکه من با مولاست که به عشق الهی خودم نزدیک میشم .
_ [ بازی همین است که ورق همیشه همانطور که می خواهی نمی آید ]
از دید من این سطر وجوش لازم نبود . تکرار سطر ششمه .
زندگی همیشه اونطوری نیست که ما می خوایم باشه .
_ ولی باد از همان سمتی که تو می آیی می گویم هزار و یک حرف دارد
بازهم به سطری بر می خوریم که راوی با مولا حرف می زنه :
اتفاقاتی که برای تو افتاد برای هزار ویک شب این زندگی و تاریخ ماندگاره و درسها داره زندگینامه ی تو .
_ من هم گفته ام که تهران پیر می شود یکروز
تهران منظور ایرانه و اینکه سالها از این ماجرا خواهد گذشت و این ماجرا ادامه خواهد داشت بدون اینکه فراموش شود و من هم این اتفاق را تایید می کنم .
_ یکروز برف می آید و بادها آب می شود
برخورد انتزاعی با کارکرد واژه ای باعث بوجود اومدن اینچنین جمله ای شده :
یکروز که سپیدی و پاکی دنیا رو فراگرفت این اتفاقات بد هم دیگه نباشه و تکرار نمیشه .
_ من از گوشه همین پارک گزارش می کنم ساعت 21
پارک همون دنیاست و از دید من حرف خاصی نداره این سطر جز اینکه میگه که مولف بیست و یک سالشه . ولی خیلی زیبا بیان شده .
_ اینجا ساری ، تهران 285 کیلومتر ...
اشاره به فاصله هایی داره که هست . اینها گلایه هایی هستش که خودم هم داره و چه برسه به خواننده _ نویسنده .
_ و مردم به سمت جایی که علی را کشته اند حرکت می کنند
معنای این سطر در حقیقت برمیگرده به سطر اول :
با این همه فاصله زمانی و مکانی ما مردم همیشه به این اتفاق و از دست دادن مولا عزاداریم .
_ همگی می دانند صبح دیگری برای این مسجد نیست اما .... چرا ؟
دیگه همه می دونن که مثل علی دیگه نیست و تکرار نمیشه ولی چرا باید اینطوری فکر کنن ؟ هنوز امیدی هست و اون امید امام قائم هست که به قول مولف صبح دیگر این مسجد رو بار دیگه بر میگردونه .
......................................................................................................................................
حرف آخر :
امروزي كردن اتفاقات تاريخي و تغيير زمان مي تونه قوت يه متن باشه. گرچه گاهي گسست ها اجازه تمركز رو به مخاطب نمي ده اما همين تفيير رويكردها كمك شايان توجهي مي كنه به جريان شعر روندي كه به جاي هم پوشاني مخاطب رو وادار به سپيد خواني مي كنه گر چه تاويل مخاطب مي تونه به نوعي متفاوت باشه كه من خواستم بااين خوانش نوعي كوشش براي ساده كردن متن رو انجام بدم .
جريان شعر امروز بااينكه در رويه ي كار چندان ارتباط ( طولي ) رو نشون نمیده اما جوهر اثر اين ارتباط رو تو ذهن مخاطب ايجاد ميكنه .
تاكيد مي كنم كه در چند جاي متن راوي خود شاعر به عنوان يه كاراكتر ايفاي نقش كرده و حضور پيدا مي كنه و در يك گفتمان تاريخي رودرروي شعر مي شینه و با روايتهاي خاصي كه گاه ارجاع به بيرون داره مداخله مي كنه از دید من مي تونه در جريان شعر امروز گوياي تحولاتي باشه .
نمي شه از ( باد ) و نقشي كه در سراسر متن داره گذشت كه در چند سطر با زباني متفاوت گوياي جرياني متفاوت مي شه و نوعاً دخل تصرف تو ضرب المثل ها رو انجام مي ده . گر چه شايد اينا بتونن ضرب المثل هاي تازه ای هم باشن .
يكي از ويژگي هاي خوب اين متن اينه كه تلاش نكرده تا به توصيف و مدح بپردازه بل كه تونست در جريانات گفتماني حضوري موفق از يه اتفاق تاريخي در زمان حال بسازه و بااين نگرش مخاطب رو به عمق ببره .
براي فاضل موفقيت و براي شعر ايران مانايي آرزو دارم .
.............................................................................
دلم واسه عالین عزیز هم تنگ شده :
بادام تلخ باشی اگر دوست دارمت
ساری که سهله بلخ باشی اگر دوست دارمت
به فحش راضیم من و از این ذلیل تر
هی چوب لای چرخ باشی اگر دوست دارمت
حالا جای ساری رو با هر شهری که دوست داری عوض کن . عالین ساری و رضا افشاری تهران و صالح سجادی تبریز و خلاصه دوستان دیگه و هر کسی که منو دوست داره . ما که تهران بسی می مانیم و خوش .

