
با این قطار خیال تسلیم شدن ندارم . وقتی رسیدن رویایی دور از دسترس بشه من برای
رویاهام می جنگم نه برای رسیدن !
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
تعبیر زندگی را دم خوابهایی که از سرم افتاده خـُــب ؟
جی ی ی ی ی ی غ
یـواش ! یـواش !
جیـغ آهسته ......... شدنی نیـسـت جانم
حالا باعث قدمت زمین که من نبوده ام !
یا پای چیزی که نوشتی بلندتر از این نیست
اصل قضیه :
هوای مرا کم داشته باش تا نفس هم بکشم ، بکش !
شانه به شانه به یادت مو برم داشت
اقلن دلم تنگ آبادی شما را ندارد / با کلیسای شما بندری هم که می زنم پهلو بگیر !
واقعیت یعنی همین چرت کوتاهی که داری از من سر می روی
به تو دست نزده کافرم ؟
به پای خار مغیلان هم نمی رسد ابلیس دندانهایم
میگم کتاب مقدس را بردار و بزن وسط ــــ وسط همین آبادی
نزن که گوشم از بدهی این لبها پر شده باشد ــــ بخند !
( واقعیت سطر هشتم را می گذارم در نوبت بماند )
می مانم و این ترکمن چای را جر می دهم تا حرفی نباشد
گفته بودم که این جورها ناجورند که به کله بزنم
گفتم یا نگفتم ؟
از آغوشی که مرا به هرزگی بکشد که تو نیستی دست وردارم از ...
دست روسپی شده ام فقط دست همین که گفتم ــــ روسپی ؟
گفتم قرق سفره را بشکن بشکن بشکنه !
اینکه منم پشتم به طاق و زمین فکر می کند شما چی ؟
اگر به خاطر جنگولک بازی
با قصه ای که جلف نبودنی ام چه ؟
دیگر هیچ خوابی فرصت دیدنم را از دهن شما بشنود .

