تبليغاتX
بدون عنوان
 

 

با این قطار خیال تسلیم شدن ندارم . وقتی رسیدن رویایی دور از دسترس بشه  من برای

رویاهام می جنگم نه برای رسیدن !

 

            ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

 

تعبیر زندگی را دم خوابهایی که از سرم افتاده خـُــب ؟

جی ی ی ی ی ی غ

یـواش ! یـواش !

جیـغ آهسته ......... شدنی نیـسـت جانم

حالا باعث قدمت زمین که من نبوده ام !

یا پای چیزی که نوشتی بلندتر از این نیست

اصل قضیه :

هوای مرا کم داشته باش تا نفس هم بکشم ، بکش !

شانه به شانه به یادت مو برم داشت

اقلن دلم تنگ آبادی شما را ندارد / با کلیسای شما بندری هم که می زنم پهلو بگیر !

واقعیت یعنی همین چرت کوتاهی که داری از من سر می روی

به تو دست نزده کافرم ؟

به پای خار مغیلان هم نمی رسد ابلیس دندانهایم

میگم کتاب مقدس را بردار و بزن وسط  ــــ  وسط همین آبادی

نزن که گوشم از بدهی این لبها پر شده باشد  ــــ  بخند !
( واقعیت سطر هشتم را می گذارم در نوبت بماند )

می مانم و این ترکمن چای را جر می دهم تا حرفی نباشد

گفته بودم که این جورها ناجورند که به کله بزنم

 

گفتم یا نگفتم ؟

 

از آغوشی که مرا به هرزگی بکشد که تو نیستی دست وردارم از ...

دست روسپی شده ام فقط دست همین که گفتم ــــ روسپی ؟

گفتم قرق سفره را بشکن بشکن بشکنه !

اینکه منم پشتم به طاق و زمین فکر می کند شما چی ؟

اگر به خاطر جنگولک بازی

با قصه ای که جلف نبودنی ام چه ؟

دیگر هیچ خوابی فرصت دیدنم را از دهن شما بشنود .

 

 

+ نوشته شده در جمعه بیستم مهر 1386ساعت 20:47 توسط مهدی کمالی |