تبليغاتX
بدون عنوان
   

 

مثل سربازی که عروسک جامانده دخترکی را نجات داد دوستت دارم ...

 

خطر کردم و لباسهای خاکی را تکان ندادم .  رسم زندگی همین بود . دستهایم شبخورده به

تو زد و شب نگرفته همه چیز به هم ریخت . هنوز هم نفهمیدم چرا !

فقط کاش خوشبختی گمشده شبیه مسافری از راه می رسید و دودستی یقه اش می کردم

و می کوبیدمش توی سرم که نرسیدن از یادش برود و بعد زار زار به حال شصتی که از

جورابش بیرون زده بود می خندیدم .

کاش می شد کیلومترها فاصله را به چشم انتظاری چشمهایت نادیده گرفت .

کاش می شد به این شدن ها و نشدن های  نیم نگاهی پوزخند زد و رفت .

کاش می شد جای تو را روی این نیمکت گرفت .

دارم پای پرچمی که چشمهایت را به نام من زده ادای احترام می کنم .

 

مثل فکر پاره کردن این نوشته که به سرم می زند ، دوستت دارم .

                                

                                                          

 

 

 

 

دوستت ندارم ها پای من ، هر چه می ماند گردن تو

این نوشته را تا کم نشده زیر این دیگ داغ کن

حرف من از گوشها کم  پر است ، خالی بده که چی ؟

که آجیر خطر را بکش تا بیخم و حالی بده که چی ؟

تا لب هر چیزی که بگذاری جلو عقب نکشیده نمی روم

لالایی بده که به خوابت هم نیایم که چی ؟

که آنقدرها هم  از صراط  گذشته باشی  و نباشم

یا زیر سایه زمین هر شکلی هستم که تو نخواهی

چیزی که توی جلد شیطان سوتی ندادم و مرام نداشته باشم

یا قبل از بالا زدن  آستین رگ را هم باید بزنم

باید این صف را به هم زده باشم

با آینه  توی سر هر چند فرسنگ که می شود به تو رسید

 از لبهایم که به چشمهایم ندوختنی نیست ژستی بگیرم

یا به این آقای آتشنشان بگو که  سوختنی نیست

این لمی که من دادم غول چراغ جادو نمی خواهد

سوسه های این روزهای چنگمالی شده که فروختنی ...  

یا گیرم که تابلو هاست که خطر ندارد و پیچ برای نپیچیدن

که کج کنم که شاید چیزی نمی گیرم

یا لج کنم روی خطهای ممتد که تخمه شکسته ریخته

با پاهایی که خلاف جهت هم انتخاب شد می توان عاشق شد اما می توان ماند

که اگرموافق باشی هیچ چیزی را ثابت نکرده مرد نیستم !

پس زیر بارانی که به من فکر می کنی اهل رقص نیستم

تکرار می کنم :

                                        من  بر عکس نیستم !

مثل یادبود سربازگمنامی که توی خواب فرمانده اش را کشت

                                                این من نیستم !

مثل خدایی که دستش بالای سرم است تا نبینمش دنبالت نمی آیم

یک پا و دو پا نکن پرنده !
برای پریدن آسمان را از مقابل پرم بردار
انتزاعی شدن آنقدر که می گویی شکارچی نمی خواهد
ببخشید ! شما آرش نیستی ؟
پس تیری که 8 سال آزگار سینه را سپر کرده کو؟

عاقبت زمین همینجوری یک جوریست !

 

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 21:9 توسط مهدی کمالی |