برای من که هر روز به دنیا می آیی هر روز نمی میرم

(( تاپ تاپ عباسی ، خدا دارد می افتد ))
در چنگ خوشبختی گرفتاری و تو دلم دست ندارم
چند بار پیراهن در آورده باشم ؟ راضی شدی ؟
این که باد نیست که این پرچم را تکان می دهد پرچم است که .
از این طرفها کسی رد نشده باشد که خوب شده من چطورم ؟
بیگاه به پیچ این جاده زدنی یا که نزدنی راه به جانم افتاده
تمام جنگل را توی همین بخاری هیزمی قایم میکنم که چشم نگذاشته چرا نرفتی ؟
از بغلی که خالی ست توقعی جز در آغوش کشیدن نمی رود ، جز در آغوش نکشیدن !
دوباره !
زندگی برای چشمهای گرد تو شاخ کرده دُم درآوردی !
زیر و خاکت یک به یک اندازه بیچاره هاااااایی که کرده و افتاده
این طرفها با تو خالی بازیست ، چپ بکنم ، راست ! چپ ! راست ! چپ ! راست !چپ ...
پوچ بیاورم اگر دستم تو را به بازی بگیرد
سایه شاهد درستی برای بودن خورشید نیست خورشید نیست
شب شدنی بازی تو را در خواب می برم خواب می برم
نشده بودم که از مرگ به زندگی عادت کردنی شده باشد کی شده باشد !؟
نصف شود چاقویی که تن از تنی که برید و که نمیری الهی !
اشکهای تکه تکه را به هم چسبیده ام که دل به دل آب دارد
دوم اینکه کلاغه و روباهه و خدا و ... من اینجا تاپ دارم !
پیرو این نوشته عمر من کفافت نخواهد داد که ندیدنت
شور این صدا را در آوردی و در بُردی
سر به تن گلوله ها نکنم اگر برگردم و نباشی
این جمله ها را به دعای شبهای جمعه اضافه نکن
تمام این مگسهای روی عکست را ویز ویز دوست دارم
ماچ و بوسه بماند برای شبهایی که نمازم قضا شد

