تبليغاتX
بدون عنوان
 

   

 

 

   این شارژر به درد هیچ مرده ای نمی خورد

 

   جریان به سمتی می رفت که نباید می رفت .

   روزهای زیادی بود که این دشدشه تا قوزک پایم را گرفت .

   انگار از هیچ سمت و سویی  صدایی مرا به خودش وادار نمی کند .

   وانمود می کنم که دارم چیزی از روی کسی بر می دارم .

   این تلنگر برای این چند روزه هم کافی نیست .

   شبهایی که دستم از خجالت غیبتهای بی مورد نماز جماعت عرق می کرد راهی

   جز پریدن از روی دیوار نداشتم . انگار سرنوشت من با این پاک کن مناسبتی نداشت .

   چشمم را مالیدم . آستین را زدم بالا . صدای آژیر در آمد .

   همه چیز به شکل مسخره ای شکل آدمی زاد  گرفته بود.

   برگشتم . کسی از جلو دنبالم می دوید . دویدنش را حس می کردم .

   ترس از سر و صورتم ریخته بود بالا .دفترم را برنداشتم .

   افتادم جایی که بدرد افتادن نمی خورد .

   بخشک ای شانس ! این شارژ هم که به درد هیچ مرده ای نمی خورد .

   مهدی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی !

   ( این در که هر وقت صدایم می کند ... )

   مثل همین یادگاری که از تو نداشتم !!!

   لباسم را پوشیدم . این عرقها باید پا می گرفت ، باد می خورد ، کش می آمد .

   دستم را تا بیخ گلو صاف کردم .

   هیچ سمتی امکانات لازم را نداشت . پس چهارپایه کو ؟

   باید می فهمیدم که از چه زاویه ای نگاه کنم تا دیده نشود .

   معلم کلاس اولم را خوب یادگرفته  بودم .

   صدای چک چک آب بود و نان نبود .

    دیوار پر شده از نشانی هایی که به من نمی رسید .

   سرک کشیدم . کوچه  بی هوا  سکوت را صدا می کرد .

   کنتورمی زدم. سرم از آینه دست بر نمی داشت .

   اظطراب این جوراب تنفس را سخت  کرد .

   دستم به جیب  نمی رفت . شبیه چاه ، چاله ، کاسه از خودم بیرون زده بودم .

   عکس العمل!

   برای رفتن پشت هیچ دیواری جای امنی نیست .

   سرم را بلند کرد .

   حرفهای درگوشی در دهانت نمی ماند .

   پرت کن به سمت خدا .

   مشترک  مورد نظر  دست کسی نیست ...

 

   پ ن :

   نوشته و عکس به دو دلیل به هم ربط دارن :

   ۱ ـ هیچ ربطی به هم ندارن

   ۲ ـ  دلیل دوم رو هم نمی گم

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386ساعت 0:19 توسط مهدی کمالی |