
این شارژر به درد هیچ مرده ای نمی خورد
جریان به سمتی می رفت که نباید می رفت .
روزهای زیادی بود که این دشدشه تا قوزک پایم را گرفت .
انگار از هیچ سمت و سویی صدایی مرا به خودش وادار نمی کند .
وانمود می کنم که دارم چیزی از روی کسی بر می دارم .
این تلنگر برای این چند روزه هم کافی نیست .
شبهایی که دستم از خجالت غیبتهای بی مورد نماز جماعت عرق می کرد راهی
جز پریدن از روی دیوار نداشتم . انگار سرنوشت من با این پاک کن مناسبتی نداشت .
چشمم را مالیدم . آستین را زدم بالا . صدای آژیر در آمد .
همه چیز به شکل مسخره ای شکل آدمی زاد گرفته بود.
برگشتم . کسی از جلو دنبالم می دوید . دویدنش را حس می کردم .
ترس از سر و صورتم ریخته بود بالا .دفترم را برنداشتم .
افتادم جایی که بدرد افتادن نمی خورد .
بخشک ای شانس ! این شارژ هم که به درد هیچ مرده ای نمی خورد .
مهدی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی !
( این در که هر وقت صدایم می کند ... )
مثل همین یادگاری که از تو نداشتم !!!
لباسم را پوشیدم . این عرقها باید پا می گرفت ، باد می خورد ، کش می آمد .
دستم را تا بیخ گلو صاف کردم .
هیچ سمتی امکانات لازم را نداشت . پس چهارپایه کو ؟
باید می فهمیدم که از چه زاویه ای نگاه کنم تا دیده نشود .
معلم کلاس اولم را خوب یادگرفته بودم .
صدای چک چک آب بود و نان نبود .
دیوار پر شده از نشانی هایی که به من نمی رسید .
سرک کشیدم . کوچه بی هوا سکوت را صدا می کرد .
کنتورمی زدم. سرم از آینه دست بر نمی داشت .
اظطراب این جوراب تنفس را سخت کرد .
دستم به جیب نمی رفت . شبیه چاه ، چاله ، کاسه از خودم بیرون زده بودم .
عکس العمل!
برای رفتن پشت هیچ دیواری جای امنی نیست .
سرم را بلند کرد .
حرفهای درگوشی در دهانت نمی ماند .
پرت کن به سمت خدا .
مشترک مورد نظر دست کسی نیست ...
پ ن :
نوشته و عکس به دو دلیل به هم ربط دارن :
۱ ـ هیچ ربطی به هم ندارن
۲ ـ دلیل دوم رو هم نمی گم
