تبليغاتX
بدون عنوان
 

 10 شماره معکوس برای مخاطب – مولفی در رینگی با حضور یک نفر

 

 

 

 

 

آنکه نو ندارد ، کهنه هم ندارد  :  

 

آنکه کهنه ندارد ، نو هم ندارد

                                                        ضرب المثل بختیاری

 

 

 

وقتی نتوانیم قومیت ها ، زبانها ، گویشها و فرهنگهای اقوام را در

جهان امروز جایگاهی بدهیم نقطه صفر برای پریدن جای لرزانی ست .

ممکن است که به حفره بزرگی بدل شود .

به نظر می رسد اگر امروز حرفی به میان می آید یعنی از گذشته

و تجربیات جمعی _فردی بار ذی قیمت کاروان فرهنگ است که

بی درنگ آینده را هم در بخشی از گذشته و حال رقم می زند .

از این رو شاید تلخی پذیرش هر چیز نویی در دنیای امروز که

هیچ چیز ضامن حضورش برای لحظه بعد از خود نیست کمی

سخت و گهگاه دور از باور به نظر برسد .

و حال که تو برای سقوط  آزاد از آنسوی پشت بام در احتیاط

بیش از اندازه در مواجهه با سوی دیگر ناشناخته آزادی، آزادی .

اما باید دانست که دست یازی به کلیشه ها و درجازدگی های

قرون وسطایی و پافشاری به قطعیت داشتن هر چیزی یعنی

تداوم جیات مرده:

 

وقتی تو نیستی

حوض کوچک خانه ما سراب بزرگی ست

تا در این ثانیه های که تو را معکوس می شمارند بنویسم :

می توان نمرد

اما

نمی توان زندگی کرد !

 

                                            راهب مازندرانی

 

+++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++

 

 

عقل سلیم هیچ ادیبی مخالف پاسداشت رسوم و سنتهای پیش

از خود در برخورد با داشته های به چالش کشیده شده ادبیات و

فرهنگ نیست .

ادبیات و فرهنگی که از دل زبان بیرون کشیده شده و بر خلاف باور

عده ای که می پندارند این دو مقوله به ویژه فرهنگ به سان منابع

و معادن و شاید هم  انباری  ست که هر زمان اراده کنند دستی در

آن انداخته و چیزی از آن بیرون بکشند نیست .

بر خلاف تصور این دوستان باید بازگوکننده این حقیقت باشم که زبان ،

 ادبیات و فرهنگ سنت نیست که تاروپود به دور خودش تنیده باشد .

امروزه دیگر نمی توان از نقش تاثیرگذار سه عامل یاد شده به ویژه زبان

که دو عامل دیگر از دل آن بیرون می آیند بر حیات قومی ، ملی و

جهانی به سادگی گذشت .

 

اما باید بفهمیم که زبان سنت نیست . زبان مانند یک موجود زنده

حیات داشته و به سان یک گونه از گونه های جانوری و گیاهی

نیازمند به مراقبت می باشد .

چه بسیار زبانهایی که به انقراض کشیده شده اند و امیدی به

حیات دوباره شان نیست که از این دسته می توان به زبانهای

پهلوی ، اوستایی و آذری اشاره نمود و این سرنوشتی ست

که دیر یا زود گریبان  مازنی ، گیلکی ، تالشی و حتی لری

( هر زبانی که گوینده دارد و زنده است ) را هم می گیرد که

با دارا بودن شاخصه های زبان شناختی در سایه زبان رسمی

( نه ملی ) تعیین شده حکومت مرکزی و به سبب عدم آگاهی

خودی ها از داشته ها در شرف انقراضند .

غافل از اینکه همراه آنها  فرهنگ ، ادبیات و خیلی چیزهای دیگر

نیز از میان خواهد رفت  .

 

++++++++++++++++++++++++++++++++++ 

 

شیشه نزدیکتر از سنگ ندارد خویشی    هر شکستی که به ما می رسد از خویشتن است

 

++++++++++++++++++++++++++++++++++ 

زبان رشد می کند ، تغییر می کند ، بیمار می شود ، درمان

می شود و همچون موجودی زنده به حیات خود ادامه می دهد .

 

به تغییرات این واژه دقت کنید :

 

رئوچنگ ( اوستایی )

 

رئوچ ( پارسی باستان ، سنگ نوشته های هخامنشی )

 

رُچ (پهلوی کهن)

 

رُژ ( پهلوی نو ، کردی ، بلوچی)

 

رُز (پارسی دری)

 

روز ( پارسی امروزی ، مازنی )

 

رو مانند امرو ( دامغانی ، خراسانی ، تهرانی و مرکز ایران )

 

 

+++++++++++++++++++++++++++++++++ 

 

شعر دلخور است چون می خواهد از آن تو باشد         نمی تواند

سطح ساده چیست ؟ همان فلان و بهمان ؟

کشیدن منظومه ای از آن بازی  ،   بازی ؟

خب راستش بله ، اما گمان می کنم بازی .

 

                                                                جان اشبری

 

++++++++++++++++++++++++++++++++++ 

 

مستقیم سر خط :

 

در زد و خورد و بُرد و بُرد میدانهای ادبی و در ریز ریز کردن متن های

پیش رو به دو مولفه اساسی بر می خوریم :  مولف و مخاطب

در گستره علمی قرن بیستم و در سالهای آغازین قرن بیست و یکم

جایی که پدیده هایی مانند شبیه سازی قد علم می کنند و بشر

در اندبشه تسخیر کهکشانهاست هرگونه تغییری در جزءجزء زندگی

انسان غیرقابل اجتناب است .

در روندی فراگیر در عرصه های ادبی هم به دگرگونی های بسیاری

از این تغییرات برخورد می کنیم . معیارهای به چالش کشیده شدن

متن ، نگرشهای موجود در نقد  های ادبی ، قوانین زیبایی شناختی ،

نوع جهان بینی و تمامی قوانین موجود در جهان ادبیات به چنان

عدم قطعیتی رسیده است که چنگ آویختن به هیچ نظریه یا تئوری

دلیلی بر تداوم آن نظریه نخواهد بود .

دیگر  از حضور مولف و معیارهایش که دیکتاتوری متن و حیات مرده

را دامن می زد خبری نیست . مولف دیگر به شکل یک قانون پایدار

عمل نکرده و در متن همچون نوری که با ورود به فضاهای مختلف

ضریب شکست های مختلفی به خود می گیرد با توجه به فضای

فکری ، ذهنی و توهمی مخاطب خود شکسته و به برداشتها و

اتفاقات تازه ای منجر می شود .

 

باید به خاطر داشت که در سایه شدن است که شدنی انجام

 می گیرد وگرنه بودن همانی هست که بود و تنها اتفاقات

انجام پذیر درون متنی ست که به حیات

(( شدنی )) یک متن دامن می زند .

این اتفاقات تازه برای شدن به ناچار مولف را از صحنه متن اخراج کرده

و مولف جدید را از مخاطبی می سازد که در جریان متن قرار می گیرد .

 مدیریت اتفاقات درون متنی که از دست مولف خارج شده و

در اختیار متن قرار گرفته بود به مدیر ناخواسته متن که  

مخاطب _ مولف  نامیده می شود واگذار می شود .

در این کنش و واکنش مخاطبی که همواره تحت سیطره و کمک

مولف   درمتن پیش می رفت رفته رفته از خوانش های سنتی و

عوامل نفوذی و کلیشه های ذهنی ثابت و کلید های زنگ زده

درون متنی رها شده و مولف بی اقتدار خود را در پایان ماجرا نه

مغلوب تیزهوشی خود بلکه مغلوب روند جریان موجود درون متنی

می کند و از اقتدار خود لذت می برد .

 

 

+++++++++++++++++++++++++++++++++++ 

 

گفتم که عهد بستم ، وز عهد بد بجستم     گفتا چگونه بندی ، چیزی که من شکستم ؟

 

                                                                             مولانا

+++++++++++++++++++++++++++++++++++ 

 

به احترام مولف مرده برای تولدم شمع روشن می کنم :

 

از دست رفتن اقتدار مولف و محو شدنش در متنی سراسر حادثه

و اتفاق ، شهامت مولف اولیه را در واگذاری داشته ها و کنار رفتن

از متن را یادآور می شود .

و این راه را برای ترکتازی و جولان  مخاطب _ مولف  برای حضور

در راس اتفاقات و در اختیار گرفتن اوضاع باز می گذارد تا تنها

شاهد موجود ( مخاطب _ مولف ) ، شاهد اوج هیجانِ آفریدن

و خلق و شکستن و ویران کردن و حمله ور شدن خود به هر

چیزی که بشود و بتواند باشد .

در دسترس بودن اجزاء و عناصر موجود برای تغییر شکل دادن

و حتی تغییر هویت دادن به آنها مخاطب _ مولفی را می آفریند

که خودش آفریدگار عدم قطعیت یک تناسب بی ثبات

درون متنی ست .

عبور از لایه های کشف نشده  بینامتنی را می توان به اتاقی

پنج دری تصور کرد که با بازکردن هر در باز هم وارد اتاقی

می شوید که در کنار امکان اسکان و استفاده از زوایای

مختلفش و بهره برداری از اجزاء موجود در آن باز هم پنج در

دیگر برای شروع کشف های تازه پیش روی شماست و این

روند تا آنجا که کسی برای بازکردن این درها باشد ادامه

خواهد داشت . نه پایانی هست و نه کسی ( مولف اولیه ای )

که جلوی  باز کردن این درها را بگیرد .

 

 

++++++++++++++++++++++++++++++++++ 

 

این متن به اندازه مخاطب هایش مولف دارد یا :

 

این متن به اندازه مخاطب هایش مولف دارد و یا به عبارتی

درست تر به اندازه خوانش هایش مخاطب _ مولف دارد .

چگونه است که خوانش ها با وجود یک مخاطب _ مولف از

متنی دگرگون می شود و متن به سطح بالاتر و عمقی تری

از اینگونه برداشت ها می رسد !!!؟؟؟

با توجه به تئوری مطرح شده حوضه ارتعاش ظاهرا به

سطرهایی برخورد می کنیم و یا با متنی روبرو می شویم

که گاهاً جمله ها کاملا با هم در تضاد و تناقض هستند .

اینجاست که قهرمان اصلی داستان کشته می شود و لشگر

در میان یک سردرگمی غیرقابل کنترل جنگ سختی را آغاز می کند .

 

در ظاهر نه نظمی هست و نه انسجامی ولی اصل داستان این

است که این جنگ درست زمانی شکل گرفته که جنگ است و

چه نظمی بالاتر از این بی نظمی !؟

متنی که نه انسجام صوری دارد و نه ساختار  تعریف شده سنتی

 و این شکلی که در برخورد اول دیده می شود تنها بخش آرام این

گرداب کِشنده است .اما حوادث بینامتنی و اتفاقاتی که سناریوی

آنها را در ابتدا هیچ مولفی ننوشته ، تولید و پدید آمدن حوضه های

 ارتعاشی تازه و مولد و نظم پنهان در بی نظمی پنهان این روابط

بیناسطری و درون متنی را چگونه در نظر نگیریم ؟ :

 

 

 

حالا وقتش است!

باید به سینه ی ماه بزنم    نزنم؟

دهان به دهان این خانه را بگردا ن

بچگی ا م تاب نداردبرای قد نکشیدن

کسی نمی گذارد این پا را بچینی ...

فرقی هم ندارد گا و حسن چه رنگی زاییده نباشد

فقط نصف بچگی ام کُردی بلد نیست     ننویس!

چوب مثل من اینجا دست به دست می رقصد

ایستاده ام جلو   روی  خودم

اين گِره با كفشم مناسبتي نداشت / كور شد !!

زندگی راه درازی پیش لُنگ انداخت .

خارج از این  سان ؛ ببیند    یانبیند

ماه سنگ پایی که از کمی بزرگتر

برف! سرش را زیر چیز هم بخورَد  /  بخواب!

خیالم خرس انداخت به زمین خودی

افغانی تراز گریه های این ولایت بخند!             

می خواهی اصلا بزن زیر خنده  / نخند!

از هرانگشتم تيـر شد بیندازی

بسته به دختری که از این قیافه باروت می شود!

دست به دستِ اين حوالي نشستي ؟

كه هي....

اتو بوس صندلی را دراجاره جاگذاشت !

عروس كه مي شوي كمي اشك لازم است

اشك كه مي ريزي لازم نيست عروس باشي

خورشيد مُرد اما هنوزچند ماه به شب مانده

دودستي خودت را گرفتي كه ... ها ي

كسي براي حلاج دانه مي ريزد ؟

بیا توی این سفر نگاهم ندار

مهم نیست کدام قسمت زمین  زندانی باشیم

زندانی باشیم!؟

...

 

                                                احسان مهدیان

 

 

و مخاطب _ مولفی که با اعتماد به نفس بالای ناشی از لایه

ظاهری از آنجا که از استبداد همیشگی مولف به تنگ آمده بود ،

اوضاع را برای از میان برداشتن این عنصر نه چندان مقتدر مناسب

می بیند و درست مانند حریفی وارد رینگی می شود که حریفش

برای مبارزه حاضر نشده است و می رود تا دستها را به علامت

پیروزی و تثبیت این برتری پیش آمده بالا برد .

درست در همین لحظه بالابردن دستهاست که بخش اصلی این

عدم حضور شکل می گیرد . توهم این رینگ خالی و سالنی که

حضور پیروزمندانه مخاطب _ مولف تک تک تماشاگرانش را به

مبارزه دعوت می کند گریبانگیر می شود .جا برای عرض اندام

زیاد است .

مخاطب _ مولف ادامه داستان و اتفاقات را یکی پس از دیگری

شکل می دهد . او  در مواجه با این تولید ها و اتفاقات دیگر

توان مقابله برای جلوگیری از حوادث پیش آمده را ندارد .

در رینگ کم کم اصابت ضربه ها به سر  و صورت حریف آغاز می شود .

حریف ضربه می خورد و حریف ضربه می زند .

حریفی برای حریف دیده نمی شود ولی اثر ضربه ها کاملا

ملموس است .یکی پس از دیگری ، تک تک ، شمرده شمرده

و یا باهم ، نشمرده  نشمرده از هیچ سمت خاصی به تنها

حریف ( مولف _ مخاطب ) داخل رینگ هجوم می آورند .

و او تنها زمانی که دستهایش برای حفظ تعادل به دنبال طناب

می گردد در حقیقت به دنبال حریفی می گردد که خودش

است ، مخاطب _ مولفی در رینگی با حضور یکنفر  :

ده ، نه ، هشت ، هفت ، شش ، پنج ، چها....... 

 

 

این مقاله سرانجام ندارد  :

 

 

جناق شکسته ، باجناق بفرما ...  

 

 

 

زنبیل سر خیابانی گذاشت که نوبتی نبودم

خطها یکی از این میان توی ماشین تمام

( روی تابلو نوشته بود : (( محل عبور خدا )))

از آجیل شب چله جریمه خوردم

جای تو نقطه گذاشتم تا سطرهایی که به آب دادم

تا چشم کار می کند چکار می کنی آخر ؟

عکسی که از خجالت تو دریا شد می اندازم

این نوشته تا می تواند از زمزم تو تا می خورد _ بگذر !

سر به سر سطرهایی که دست به سرم کردی

دردم می آیی ، بازدم کنم هستی ؟

جورابی با هوای تو جور در نمی آید         دستمال می بندم

زنگ در فکر بچه گانه ایست

روی دیوار خانه ات نوشتم : (( کوه به کوه نمی رسد ، آدم هوایی می شود ))

هاااااااااااا ! بیل بده تا گور پدر آدمی که نبود را کنده باشم

به اندازه آغوشت ( که در تنهاییم گیر است )

سیب بخری هم آدم نمی شوم ( باور کن )

تنت از آخرت هیچ بهشت و جهنمی رضایت ندارد

می بری ! شرط می بندم که یادم تو را فراموش

فکر نمی کنی که به من فکر نمی کنی    می کنی ؟

 

 

 

 

 مهدی کمالی ـ اسفند ماه ۱۳۸۵ ـ تهران

 

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385ساعت 23:23 توسط مهدی کمالی |