تبليغاتX
بدون عنوان
 

با سپاس از ندا  ،  ونوس رستمی  و ماندانا ابری عزیز که دعوتم کردند .

 

1 _  اینکه کجا بدنیا اومدم مهم نیست . مهم اینه که میخوام زندگی کنم .

یه بچه خیال پرداز که همیشه شعرهایی رو که میشنید و بعدش زمزمه میکرد

دستکاریش کرده بود ، اون من بودم .

هیچ وقت دوست نداشتم اون چیزی باشه که نشون میده و هست .

همیشه همه چی از کودکی برام اون چیزی میشد که که میخواستم .

شیطون ، باهوش ، مهربون و شّر خصوصیات  پسربچه ای بود که

هفته اول مدرسه یه سر و دو تا دندون سه تا از همکلاسی هاشو

شکوند و با کلاس پنجمی ها دست به یقه میشد ولی معدلش بیست بود

و ادب رو فراموش نمیکرد و به بزرگترهاش احترام میذاشت .

روزهایی که هر روز یکی دست بچشو میگرفت و می اومد خونه ما شکایت .

 

2 _ بزرگ که شدم تازه فهمیدم چه کلاه گشاد و خوشگلی سر هممون رفته !

قصه ها دلخوشکنک بود و مادربزرگ رفتنی ! پدر یعنی کار و مادر یعنی

نگرانی ! و اینها تنها بخش کوچکی از زندگی هرکس رو تشکیل میده ، بخشی

رو که میشه دید .پس تصمیم گرفتم به بخشهای ندیده برسم . اینجوری شاید

جایی باشه و کسی پیدا شه !

 

3 _ از آدمای زبل ، با مرام ، با معرفت ، با هوش ، موفق ، خوش برخورد ،

خوش فکر ، خلاق ، منظم ، خوش قول ، نترس و رک خوشم میاد . با پر حرفی

میونه خوبی ندارم . صبرم زیاده ولی کارهام باید تو سریعترین زمان ممکن انجام

بشه . از فکر کردن ، ریشه یابی و حل مسایل سخت روزمره لذت میبرم .

تنبلی هم تا اندازه ای که حق کسی رو ضایع نکنه خوبه و این درحالیه که اینروزها

تا 16 ساعت هم کار روزانه کار میکنم و تا بیست و یک ساعت هم کار کردم!

 

4 _ از کودکی شعر میگفتم ولی به شکل رسمی و جدی از کلاس سوم ابتدایی بود که

با شعر کلاسیک شروع کردم . به شعر وقتی بصورت جدی نگاه کردم که با

محمدرضا احمدی دوست دوران دبیرستانم آشنا شدم . بدون اینکه بدونم شعر حجم رو

آغاز کردم و چیزی از فرمالیستها کم نداشتم اما احسان مهدیان دوره تاریخ ساز شعر

من رو قلقلک داد .

بین سالهای 80 تا 83 به دلایل شخصی کار شعر نکردم و نمیخواستم که کار کنم ،

در حالیکه نمیدونستم اگه شعر تو وجود کسی باشه و اون بخواد باشه شک نکنید

که شاعر میشه !

 

5 _    * رشته تحصیلیم بهداشت محیط  

         * رشته مورد علاقم ادبیات

         * شغلم طراحی و اجرای دکور تمامی بخشهای انواع مراسمات و برگزاری

            انواع همایشها و سمینارها 

* یه پذیرش هم از کالج فنی دانشگاه بوخوم آلمان دارم که بنا به عللی فعلن

            داره شیر یا خط بازی میکنه !

            جالب اینجاست که هیچ کدوم از  رشته های شغلی و تحصیلی و

            مورد علاقه ربطی به هم نداره ولی داره ، شما الان داغین متوجه نیستین !

       

            دعوت میکنم از :

 

احسان مهدیان – هجوووووووووم

باران سپید - آهی از سر دلتنگی

ساجده – یادداشتهای یک دختر معمولی

رضا افشاری – شب کولی

راحله – چیزی شبیه خلاء      

 

 

     مروري بر يك متن ......................................... باران سپيد


خوانش شعري از مهدي كمالي


گاهي وقت ها فكر ميكنم بايد چگونه يك متن امروزي را بخوانم اگر من اينطور        مي خوانم آيا شخص ديگري هم دراين خوانش با من شريك خواهد بود ؟
«خوانش» يك كلمه مازندراني است و آنطور كه من شنيدم اولين بار توسط              ع – پاشايي براي قرائت وتاويل متون فارسي بكار گرفته شد .

 باكارهاي آقاي مهدي كمالي هم در دنياي وبلاگ نويسي آشنا شدم وآن را متفاوت ديدم آنطور كه باعث تحريك حس كنجكاويم شد .به نظرم اين مقدمه كافيست تا به خود اثر بپردازيم .


چیزی برای ندیدنم به کور مال عادت ندارد

در پلک های تو تا ... جر می خورم بزن

بیا توی خالی که تا اینکه رو سفید شوی


آنچه که در ابتدای این شعر می خوانیم نشان دهنده یک درگیری ست که به نفی خود می پردازد در واقع شاعر با خود یا یک شخصیت فرضی دچار کشمکش است و این جدال به جائی می کشاندمان که فقط می توانیم به یک دوئل یا چیزی شبیه آن فکر کنیم.بايد گفت كه اين از ويژگيهاي متن پيشرو هست كه هم زمان با شكل گيري خودش با تناقضات وتضادهاي متعددي روبروست واينجاست متن آيينه تمام نماي چهان امروز است .جهان پيرامون همراه با آنچه انگار وجوددارند درحاليكه تنها يك توهم هستند .

استفاده از یک حرف «که» در سطر سوم گرچه خیلی ناچیز به نظر می رسد اما تمام دنیائی را که می توانیم با این سطر خیلی ساده به آن برسیم زیر و رو می کند در واقع استفاده مناسب از آن سبب شده تا ما با یک نگره جدید برخورد کنیم و این نشان دهنده هوش شاعر و تجربه اوست.و به درستی فضای دو سطر اول را کامل         می کند.اين دوسطر از نظر زيبايي شناختي آنقدر ساده هستند كه به راحتي قابل دريافت خواهند بود اما آنگاه كه به يك ديالوگ بسيار قوي تبديل مي شود آن نظر اوليه به شدت زير سوال كشيده مي شود .يك روايت تاريخي با درهم آميختن با شرايط امروزي طرح گفتمانيست بديع كه تنها در چنين زبان لايه مندي قابل درك و فهم است.

رگها خودشان را خیس کردند ببین

بازار برده فروشان از سفیدی تو صبح نمی شوند


در ادامه می خوانیم که شاعر با یک ارتباط نامرئی بین بند اول و دوم یک روند اعتراضی را شکل می دهد و یک فضای هجومی را طراحی می کند. در واقع به زیبائی در معرض تصویری قرار می گیریم که به هیچ وجه قابل پیش بینی نیست و این غیر مترقبه بودن ، یک لذت خوشایندی را در پی دارد.به عبارتی وقتی با ( رگها خودشان را خیس کرده اند ) مواجه می شویم ، با خلق یک فضای نو روبه روئیم که بند اول اصلا آن را لو نمی دهد. چرا لو نمی دهد؟ مگر این یک دوئل نیست؟ اما همیشه خیس شدن رگها نشان خونریزی نیست سطر پنجم این گمان را قوت میدهد و اینکه آیا همه برده ها سیاهند؟!! و چه تصویر زیبائی از رنگها را در ذهن ایجاد      می کند : سرخ ( از خون یا شرم)- سیاه- سفید.

 

درتناقض با نگره اي كه مي كوشد بگويد آنچه در جهان وجود دارد ويا گمان مي كنيم هستند يا سياهند يا سفيد يا ابليس هستند يا فرشته ولي ما با نگره شك به باور رسيديم به نكته اي كه نسبيت باوري در متن باعث جوشش وتعامل با مخاطب     مي شود .


توی قطره قطره از نگاه خشکی زده ام
با خدایی که خالی بست تا شعرهایم از آبکی شدن
دعا كن ،اين بار رودخانه ها بخشكند !
استجابت انگشتها برای شمردن این ساعت کم است !؟

 
این بند با یک فضای پارادوکسیکال مجددا فضای قبلی را ویران کرده و مخاطب را با یک بستر جدید و دراماتیک روبه رو می کند.


آن رابطه نا محسوسی که در این شعر مخاطب را به همراه خود می کشد آنقدر جاذبه دارد که سبب کسالت و خستگی خواننده نشود . گرچه به راحتی هم قابل کشف نیست.كشف كه مي گويم مقصودم حل معماي متن نبود بل كه مي خواهم بگويم اين كشف هم در لحظه است كه اگر دقايقي بعد به متن بر گرديم احتمالا همين كشف با كشف تازه اي به يك سوال جديد تبديل ميگردد .
ما گرچه با یک جدال خود ویرانگری و خود سازی مواجه ایم اما این تکنیک آنقدر زننده نیست که مخاطب را از شعر گریزان کند و شعر به خوبی توانسته رابطه بین بندها را حفظ نماید.


عنصر روایت در این شعر قابل لمس است البته نه آنچنان که به آن یک شعر روائی اطلاق کنیم. روايت دراين متن بصورت خطي وكامل نيست روايت هاي متعددي كه هركدام درشكل گيري ديگري ودر تخريب آن نقش دارد وضمنا خود نيز به همين سرنوشت دچار ميشود . آنقدر كه حتا در يك اقدامي بيمارگون به خود نيز هجوم     مي برد.

اينجاست كه تفاوت يك متن با مولفه هاي زباني ومتوني كه در پي اثبات چيزي هستند كاملا مشهود است . اين متن در پي اثبات خود به عنوان موجودي چند وجهي از راه تاويل مخاطب است نه دلالتهاي كليشه اي.


حوصله ي دستم با دستهای کسی از ساعتي مي ريزد

كه : دست بالای دست به خدا میرسد ولي

با پاهاي من خلوت كن

تا پیکهای من در اين بازی از بازي تو سوختی تو سوختي

 جاي خالي ات را ابرو بچينم خوب است ؟


اگر خوب توجه کنیم می بینم که در سه جای شعر ( سطر سوم و هفتم و چهاردهم) کلمه «خالی» در سه معنای متفاوت به کار گرفته شده است و شاید تاکید شاعر بر بکارگیری این کلمه می خواهد فقدان چیزی را در همه زوایای درونی شعر نشان دهد یا وجود چیزی مزاحم را در همه خالی بودنهاش!! که:

دست بالای دست به خدا میرسد ولي

با پاهاي من خلوت كن!

 

اداهایت را ریختم تو ي خودم ریختم ! تو نریز

قلبی که چپکی عاشق می شود راست راستی میمیرد ؟

خط میخوری تا یکی دیگر بزنم !؟


آنچه که در این شعر خیلی جلب توجه می کند استفاده تعمدی یا غیر عمدی شاعر در به کارگیری اصطلاحات روزمره و دم دستی به شکلی نو و در جایگاه کاملا مناسب است.واقعيت اين است كه زبان معيار براي اين بحران بسيار محدود است اما زبان محاوره اين گنجايش وظرفيت را دارد تا حوزه گسترده تري را در بر بگيرد .کورمال دیدن- جر خوردن- آبکی شدن- رو سفید شدن- خالی بستن- توی خود ریختن- در بازی سوختن- ابرو چیدن و ...

 

این مانور باعث می شود با وجود ساختار شکنی ها وفراروي هاي متعدد وچند باره (شعر) همچنان دلچسب و قابل لمس باشد و ما همواره چيزي ازمولف را در لابه لای همه این نوآوری ها حس می کنیم.كه خود را به عنوان مخاطب پيدا مي كنيم وسهم مولف هم به اندازه يك مخاطب خواهد بود شاید می خواهد با چنین تکنیکی تمام اصول کلیشه ای و روزمره شده دنیای مدرن امروز را به راحتی ویران کند!؟


باور نميكنم اينجا طناب ها قاتل بالفطره ام باشند !!
من هنوز منتظر عادت هميشگي
به عصا فكر ميكنم


اما با همه آنچه که اشاره شد، بند پایانی گرچه بسیار زیبا به خاتمه شعر کمک کرده است و نیز با یک رویکرد به سطر اول، در تکامل شعر، نقش خود را به خوبی ایفا کرده است اما از لحاظ ترکیب تمام قوت شعر را در یک عبارت کلیشه ای و شعار گونه فرو برده و همه شعریت ای که در کل اثر وجود دارد را به خفه شدن می کشد که به نظر من از روانی و یکدست بودن تمامت اين شعر می کاهد.


مثلا اگر می نوشتیم :
من هنوز چشم به راه عادت همیشگی
یا
من هنوز منتظر
عادت همیشگی
به عصا فکر می کنم
به زعم من قابل قبول تر می شد.


با اين همه كه گفته شد شعري را خواندم كه باعث يك رفرم تازه در شعر امروز      مي شود برای مهدي كمالي آرزوی موفقیت بیشتر دارم.برقرار باشید
.

 

 

با سپاس بی پایان از باران سپید  عزیز و وقتی که اختصاص دادند  


 

     چيزي براي نديدنم به كور مال عادت ندارد
     درپلکهای تو تا ... جر میخورم بزن 
     بيا توی خالی که تا اينكه روسفید شوي
     رگها خودشان را خیس کردند   ببين
     بازار برده فروشان از سفيد ي تو صبح نمي شود
     توی قطره قطره از نگاه خشکی زده ام
     با خدایی که خالی بست تا شعرهایم از     آبکی شدن
     دعا كن ،اين بار رودخانه ها بخشكند ! 
     استجابت انگشتها برای شمردن این ساعت     کم است !؟
     حوصله ي دستم با دستهای کسی از ساعتي مي ريزد
     كه : دست بالای دست به خدا میرسد ولي
     با پاهاي من خلوت كن
     تا پیکهای من در اين بازی از بازي تو سوختی     تو سوختي
     جاي خالي ات را ابرو بچينم خوب است ؟
     اداهایت را ریختم تو ي خودم ریختم ! تو نریز
     قلبی که چپکی عاشق می شود راست راستی میمیرد ؟
     خط میخوری تا یکی دیگر بزنم !؟
     باور نميكنم اينجا طناب ها قاتل بالفطره ام باشند !!
     من هنوز منتظر عادت هميشگي 

      به عصا فكر ميكنم



                                                                                    

                                                                                                              

                                                                                                               

با سپاس از دوست ، همراه و استاد عزیزم   احسان مهدیان  عزیز

 

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385ساعت 22:55 توسط مهدی کمالی |


 

 

 

مخلص اینهمه لحظه هایی که کسی ندارد را

چاپلوسی هم که کنی تنها نان داری و هیچی

رویم به دیوار ، دوستانم !

دشمنانم حال میدهند دستهایشان را فشار بدهم که بفهمند هست کسی که نزدیکتر هست

ریش تراش هم ریش تراشهای قدیم که آدمی را میشد کشت !

چرا چرت و شعر می خوانی !؟

هیچ وقت خیابانهای تهران را گز نکرده نیمه شب به فردوسی میرسیدم

نام پسر دلارفروش که رستم نیست !

سنگفرش به سنگفرش خیابان  ولی عصر را کارگران افغانی ظهور میکردم ، چه میشد ؟

حافظه ام شراب خورد و مغزم را بالا آوردم !

اسکناس ، حسین فهمیده را نفهمید

مادر ترزا روی هیچ پولی عکس نمیگیرد

رفت

کودکان بی سرپرست از دایرة المعارف حذف شدند

دست کودکی در جیب کسی که جاماند

دستهایت را از رو میبندی دست نمیزنم

ریشهایم تنت را می خارد

ریش تراش مال مرده ها نیست ( کیمیایی ) 

راه رسیدن به هرچه که بخواهی در صورتم موریانه ها به هم میرسند

به احترام دشمنانم دستانم را خالی فرض میکنم

گرم دست میدهی رفیق

از آشنایی با شما خوشبختم !

 

 

پ ن :

 

به نظر تو نظر تو تجدید میشود تا من به حروف ربط برسم !؟تا ساکت بشوم تا حرفت را بزنی . جیغ کار مردانه ای نیست پس عمل میکنم و مرتکب خطا میشوم .ما برای خودمان قانون داریم و جرمی که من کردم جنایت است و صندلی الکتریکی و لعنت به ادیسون و برقکاری که وظیفه اش برقکشی اینجا بود و دادگاه تجدید نظر که نظر مرا تشدید کرد .

 

                                    

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آذر 1385ساعت 0:48 توسط مهدی کمالی |


 

 

                  دلم  برای تو که تنگ این ساعتها نشسته ام

                  چادر که میگذاری این کولی عاشق می شود 

                  چشمانت چشم

                  زمستان و تابستان چای داغ میل دارم  آری

                  خاکستر باید هم شاعر باشد

                  راه از پا می افتدا  

                  دست راهزن توی دماغش  مسافری را گم کرد

                  از تنگه رد شدن دل بزرگ ندارم مجبورم

                  شیرهای اینجا نعره را پاکت میزنند خمیازه

                  نشانی کولی ها همه جا میتواند باشم

                 وکولی ها یکجا

                 بدون چادر

                 رقص را خاکستر میکنند

                 چایت سرد نشود

                 راه ، گمشدن را چایید !

 

 

 

پ ن : 

وقتی حرفهایت از مساحت تنت بیشتر شد زبانت دراز میشود و تخم کفتر بی ارزشتر از خود کفتر !

اینروزها اگر کسی از من بپرسد زندگی باید کمی فکر کنم تا یادم بیاید که این وازه آشناست .

مرا یاد کسی می اندازد که اصلا همه چیز را بی خیال .

همیشه دنبال کسی هستی و هیچ کس همانی که تو دنبالش میگردی نیست . همیشه که دلت

به اندازه هزار تای دیگران بگیرد و شبیه من باشی کسی چیزی نمیفهمد . کسی هم که

میفهمد میرود . و اصلا خودت میمانی و خودت و این واژه ها که دوست و قلم و زبان و سلاح و

همه آن چیزی ست که من برای هستنم می خواهم .

پس نیازی به با من بودن نیست . واژه هایم خودشان میدانند و هر کسی که باید  

 

 باران عزیز به روز شد : طلوع انگور

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم آذر 1385ساعت 21:57 توسط مهدی کمالی |