تیک
تاک
خودکار از تو می نویسد
من که کاره ای نیستم
تقدیر من به باد رفت
تقدیر دفتر تقدیم تو باد
از تو نوشتم
بیست شدم
من که بیست ساله نیستم هنوز
استخوانهایم زنگ زد و سلولهایم از جا پرید
دهانم قاچ خورد و آدمها دو گروه شدند
آدمهایی که دوستشان دارم !
خدا !
زمین آدمها را خورده
چشمهایم تاول زده
می فهمی ؟
تو هیچی نمی فهمی !
روایت
بدون راوی هم تمام شدنیست
ما که با هم دعوا نداریم
خیلی وقت است که آب از سر جنگ گذشت
آیه ها آینه شد و شکست
دیوار کوچه ماست که از میخ تابلوی نام او ترک برداشت
و منی که
میخ کفشهایم شدم
خیره سریهایم را ریختم توی سرم که از سر شروع کنم
با پنجره ای که
پرنده ها توی کفشهایم تخم گذاشتند
کفشهایم شجاع شدند
راه جدیدی سراغ نداری ؟
پ ن : با سپاس بی پایان از احسان مهدیان عزیز و بودن هایش ![]()
ته مانده ی من
ماندن در سرزمینی ست
که دارو ندارم را
خیال می کنم
به اندازه فردا عاشق می شوم
به اندازه تمام چیزهایی که ندارم
به اندازه تمام پنجره های میله دار
دار
دار
دار
دوستت
دار
رم !!!
من
ته این مانده ها مانده ام
بودن را بو گرفته ام
بیشتر از اینها
بیشتر از اینها ..... ببخشید
تا یادم نرفته
پرانتز باز
من درخت بی کفش
من سرباز بی اسلحه
من کماندار بی دست
من
همین داستان بی قهرمان
همین روزهای بی خورشید
همین حوصله ای که تو نداری
من حال و هوایی هستم که فرق می کند
من اندازه همین چیزهام
اندازه فردایی که معلوم نیست
قد تمام تاک های توی هم گره خورده
به اندازه یک قطره شراب
من همینم
همین حالا
همین جمله جفنگ دوستت دارم
نه
ناراحت نشو
پرانتز را باز بگذار
خیال من
این سرزمین را
بیشتر از اینها
دوست
دار
رد !!!
به سلامتی آزادی !
بزن بالا
شلاق سر افکنده را
که پیکر برهنه من
جز عشق بازی
کار دیگری هم بلد است !
آخرین رشته های طناب پاره شد و من روی دست زمین افتادم .
از فرفره های چهارپر بچگی به چهار پاره های خیام رسیدم و تا منارجنبان
اصفهان کاشی شدم . کاش من هم کمی جنبیده بودم . کاش خنجر دستهایشان
را دیده بودم .
سنت من میهن بود و میهن سنت من و رسم من رسم همه آدمهای عاشق آزادی .
من هم آزادنه به حلاج رای دادم ولی از طرف من و امثال من هیچکس به مجلس
نرفت جز فقر و بند و خشم .
سالها گذشت و ماهها آمدند و من فقط در شبهای مهتابی سرم را بالا میگرفتم و صورتم را
نشان میدادم و سوت میزدم . به خدا من آوازی نخواندم که واژه هایش کسی را برنجاند
و بترساند و کسی از حرفهای تابه تای من برمد .
از خودم بود که به زرتشت رسیدم و به نیچه و کانت و کافکا که آخری همیشه مرا به یاد
قهوه های تلخ نیمه شبهایم می اندازد .
از خودم بود این جمله که به دوستانم میگفتم :
تک تکتان را دوست دارم اما حماقتتان آزارم می دهد .
کار من بود که ماه را با روزنامه های باطله کادو بپیچم و روی صورت خورشید
رنگ بپاچم و خودم رنگی شوم .
کار من بود که ماه کادو شده روی دستم ماند .
فرکانس این جمله ها روی موج کدام فضا افتاده که این موج هنوز روی سرت مانده و
جنگ در عقبه ی سرم ؟
راستش را بگو . تودر کجای جهان به ریشم خندیدی تا تیغ فرصتی
برای خاراندن به دستهایم نداد !؟
برای تمام لحظه هایت دعا خواهم کرد .

