هم بیشه را بدون دل شیر می کشند
هم روی هر درخت ، دل و تیر می کشند
وقتی به جای جار ، مرا دار می زنند
جای کلاغ و قار ، شب و قیر می کشند
باد هواست حرف پریدن ، پرنده نیست
ابری که قطره قطره زمین گیر می کشند
چیزی شبیه هیچ که بود و نبود شد
عکس خداست اینکه به تصویر می کشند
راهی بدون راهنما روی پنجره ست
این جای پای کیست به زنجیر می کشند
خورشید بی حواس شبش جا گذاشت رفت
فردای ما کجاست ، چرا دیر می کشند
من با توام ، تو اگر بی منی بدان
تقصیر ماست چونکه به تقدیر می کشند
پ ن : تقدیم به ا.م
حالا که خوبی !؟
حالا که دیگر ستاره هایت با یک دستمال و یک شیشه شور پاک می شوند .
دیگر نیازی به دستها و نفسهای من نیست تا جانم برای اینکه ستاره ها را
نشانت بدهم دربیاید .
فکر نمیکنم هنوز هم مثل قدیمها همه زندگی من آزادی باشد و همه آزادی
عشق و عشق همه چیز و همه چیز پول و پول آزادی !
من بین این نقطه چینها سردرگمم . مرزهای کدام سرزمین از من عبور میکند
تا جمله دوستت دارم در این سیم های خاردار و مهرهای نزده
هاج و واج بماند و من عبور کنم !؟
حالا من ماندم و آرزوهای مادرانی که پسرانشان را برای دیدن درختهای زیتون
بزرگ میکنند .
حالا من ماندم و زیتونهایی که در خیال من سیب میدهند .
هیچ وقت دستهایم به سیبهای خیال تو نرسید اما خیالت راحت ! درخت تو را
نشان کردم و یک روز برای چیدن سیبهایت آنرا از ریشه درخواهم آورد .
یک روز به سایه ای که در آن زندگی را به درازا میکشی خواهم رسید و آن را
به آتش خواهم کشید .
من سایه ات را به آتش میکشم !
حالا خوب میدانم که فاصله بین من و تو بیست و دو روز نیست !
پ ن :
فکر نمیکنم کسی باشه که نباید ازش تشکر کرد .
