عشقی تازه
زاویه ی چهارمی از یک مثلث
مرا به آغوش می خواند
آنقدر باز که انگار سرشانه هایم در محور گردی زمین به هم می رسند
در مختصاتی که توی نقشه های کشیده ی سر کسی نیست
در وضعیت صفر درجه ی خودم یا 360 درجه آغوشی تو
فراخوان نقطه انجماد اقیانوس آرام
من از سونامی های خودم خسته ام
از انزوای مرغ مهاجری در انعکاس آسمان در من
من خودم هم خسته ام
مثل مقاومت یک قطره در برابر تبخیر هر لحظه احتمال شکست می رود
با گونیایی در دست
دنبال اشتباهات فیزیکی قوانین
چرا تنم هنوز بوی عطر زنانه می دهد ؟
........................................................................................
عادت داریم به دنیا آمدن
به زندگی کردن
به عاشق شدن
به دل کندن
حتی ما آدمها
عادت داریم به مردن
پدر دوستان خوبم محمد و مهدی احمدی هم رفت . توی ۱۴ سالی که می شناختمش
هیچ وقت ندیدم جوری رفتار کنه که کسی از دستش برنجه و ناراحت بشه . همیشه
خوش اخلاق و خوش برخورد بود . همیشه بخشنده و خوب بود . از همینجا به خانواده ی
عزیزش که کمتر از خانواده ی خودم بهشون علاقه ندارم تسلیت میگم . نبودش سخته
و جاش واقعا خالیه ..
........................................................................................
اولتیماتوم یک نقاشی به چشمهای یک نابینا
نفهمی یک تصویر از سرنوشت
نظارت نبود بر بود
تمایل تفاهم یکطرفه ی دو تضاد
بریل خوانی انگشتهای داوینچی بر اندام زن
منحصر به صراط المستقیم پیچ و تاب تنت شدم
خوانش دیگر منظور ازناظر
بیا زیر پلکهای من
جایی که به حافظه نزدیکتر باشی
جایی که با چشمهای بسته هم بتوان تو رادید
